#در_انتظار_چیست_پارت_227

- علی... عزیزم؛ اول بریم سراغ خرید لباس، می‌خوام لباسم رو تو واسه‌م انتخاب کنی.

لبخندی به لب نشاند و با خوش‌رویی پاسخ داد:

- باشه عزیزم، بریم.

بعد از حساب‌کردن و انعام‌دادن آن‌جا را ترک کردند. شینا به همراه ماشین گران‌قیمت خود آمده و ارسلان ماشینش را نیاورده بود. با سرعت به سوی مرکز خریدی لوکس به راه افتادند. در میان راه شینا با‌‌ همان لحن زنانه و پرشور خود حرف به میان می‌آورد و ارسلان نیز با آنکه حوصله‌ی زیادی نداشت، با کمال خوش‌رویی پاسخ می‌گفت.

- علی... به نظرت لباسم چه رنگی باشه؟

کمی فکر کرد و همان‌طور که به روبرو می‌نگریست و دست راستش به روی در بود گفت:

- به نظرم قرمز خیلی بهت میاد!

شینا خنده‌ی شیطنت‌آمیزی کرد و گفت:

- آی آی آی! شیطون قرمز بهم میاد آره؟

ارسلان نیز خنده‌ی بلندی کرد و گفت:

- آره لامصب! به نظرم یه لباس مجلسی خوب باید واسه‌ت بگیریم که دهن همه باز بمونه، قرمز تو رو شبیه یه ماهی کوچولوی خوردنی می‌کنه.

شینا دوباره خندید و همان‌طور که با دستان ظریفش فرمان را هدایت می‌کرد، نگاهی به ارسلان انداخت و گفت:


romangram.com | @romangram_com