#در_انتظار_چیست_پارت_226

- اِ وا! خوش اومدی دختر جون... نمی‌دونم چرا این‌قدر بی‌معرفت شدی، قبلا بیشتر سر می‌زدی. مریمم که فکر کنم مریضه، آره؟ آخه بهش زنگ زدم بریم استخر گفت گفت مریضم و اینا.

- آره خاله، سرما خورده شدید. نرگس تو اتاقشه؟

- آره عزیزم، چی می‌خوری بگم واسه‌ت بیارن؟

- هیچی خاله سیرم، تازه صبحونه خوردم.

- ورپریده! الان وقت صبحونه‌خوردنه مگه؟

نگار خنده‌ی ریزی کرد و گفت:

- نه ولی دیر بلند شدم امروز، دیشب نتونستم خوب بخوابم.

- مگه این موبایل می‌ذاره آدم شب بخوابه؟

در میان صحبت‌های آنان بود که نرگس با صورتی خوشحال و سرحال، با عجله پله‌ها را پایین می‌آمد و به سویشان می‌رفت. شلوارک چسبان سفیدرنگی به پا داشت به همراه تاپی صورتی که بسیار به او می‌آمد. نگار و نرگس در آغوش یکدیگر جای گرفتند و حدیثه نیز به سراغ تلفن رفت تا غیبتی بکند و روزگار بگذراند.

نرگس و نگار به اتاق رفتند و در را بستند. به روی تخت نرم و بسیار زیبایش نشستند و مشغول صحبت شدند. از هر دری حرف زدند و نرگس قضیه‌ی ارسلان را از او پرسید و نگار نیز با جواب‌های سربالا و استفاده از فنِ «پیچاندن» او را دور زد.

ارسلان آن روز از ابتدای صبح بعد از خوردن صبحانه و مشورت‌گرفتن از ریحان، آماده شد تا به سراغ شینا برود و به خرید بپردازند. تا ظهر در عمارت بزرگشان وقت گذراندند و با هم معاشرت کردند. بعد از آن شینا حاضر و آماده شد و تصمیم گرفتند به‌‌ همان رستورانی که روزهای اول رفته بودند بروند تا ناهار را آن‌جا میل کنند و بعد از آن با خیال راحت به خرید بپردازند و از موقعیت استفاده‌ی بهتری ببرند. فضای رستوران هنوز شیک و درخور بود، فضا را موزیک ملایمی از پیانو پر می‌کرد و گوش را نوازش می‌داد. گارسون‌ها با تواضع و فروتنی سرویس می‌دادند و رضایت مشتری را جلب می‌کردند.

ناهار را در آرامش خوردند. میان آن با خنده و شوخی پر می‌شد و صحبت‌های رویاپردازانه‌ی شینا، ارسلان را به تهوع می‌انداخت. وقتی از پشت میز بلند شدند، شینا رو به ارسلان کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com