#در_انتظار_چیست_پارت_225

نگار بی‌توجه به او به سوی آشپزخانه رفت و کتری را از آب پر کرد و به روی گاز نهاد تا بجوشد.

- نگار با توام... چرا حرف نمی‌زنی؟ میگم چی شدـ...

با تشر به سویش برگشت و پرخاش کرد:

- ول کن مامان... هیچیم نیست... آه! ولم کنین بمیرم دیگه، برو اون طرف اصلا اعصابم رو خرد کردی هی غر هی غر... نمی‌بینی حوصله ندارم؟ دست بردار!

مریم با آن حال مریضش بسیار متعجب گردید و با چشمان گشاد به او نگریست؛ اما این‌بار نگار دست‌بردار نبود و بی‌ملاحظه حرف‌های در دلش را زد:

- چیه؟ چرا هاج و واجی؟ هرچی... هرچی می‌کشم از دست توئه مامان، می‌فهمی؟ هرچی سرمون اومد تقصیر توئه که نریمان رو به زندگیمون آوردی... اگه یه‌کم حیا و شعور سرت می‌شد می‌چسبیدی به زندگیت... خیلی ازت بدم میاد... اصلا ازت متنفرم، متنفر!

مریم بغضی در گلویش نشست، به حنجره‌ی بیمارش چنگ می‌کشید و اشک را به چشمانش شوراند. حلقه‌ی ظریف اشک در چشمان مریم نگار را به خود آورد و پشیمان کرد. آمد قدمی به سیوش بردارد و از او دلجویی کند؛ اما مریم با گریه به سوی اتاقش دوید و لحظه‌ای بعد، صدای کوبیده‌شدن در نگار را در جای خود پراند.

به شدت از رفتار بی‌ادبانه‌ی خویش پشیمان بود. عصبانیت چند لحظه قبلش یک‌باره فروکش کرده و جایش را به اندوهی فراوان داده بود. آیا به راستی تقصیر مریم بود؟ این سؤال همچنان مغزش را می‌خورد. آیا تقصیر مریم بود که نگار به این حال و روز و این سرنوشت شوم محکوم بود؟ جوابش ساده است، خیر. درست است که مریم با این اشتباه بزرگ، زندگی اطرافیان از جمله خودش را دستخوش تغییر قرار داده بود؛ اما هرکسی مسئول زندگی خودش است. نگار ضعف و درماندگی‌اش را به پای انتخاب مریم می‌گذاشت؛ درحالی که باید شجاعانه می‌جنگید و از حقش دفاع می‌کرد. باید با تمام وجود برای چیزی که به او تحمیل می‌شد می‌جنگید؛ اما او و اطرافیانش آن‌قدر به او تلقین کرده بودند که ضعیف است، ضمیر ناخودآگاهش او را به این‌سو می‌کشید و ضعیف نشانش می‌داد و کم‌کم باورش شد که ضعیف است و باید مقابل سرنوشت کوتاه بیاید. مانند خیلی از «ما» که اشتباهات، ضعف‌ها و نداری‌هایمان را تقصیر این و آن می‌اندازیم و هیچ‌گاه خود را مقصر نمی‌شماریم. کاش می‌فهمید که حال نیز دیر نشده و می‌تواند از خودش در مقابل تصمیم بی‌رحمانه‌ی سرنوشت دفاع کند؛ کاش می‌دانست که سرنوشت تلقین بسیار بی‌رحمی‌ست که انسان را از هدف خویش دور می‌سازد و نابود می‌کند.

تمام روز‌هایش را با حسرت پر می‌کرد؛ هیچ تلاشی برای بیرون‌آمدن از منجلابی که درونش گیر افتاده نمی‌کرد و انتظار داشت که خدا کاری برایش بکند. انتظار داشت سرنوشت روی خوشش را نشان دهد و او همره با روزهای خوب به آینده قدم بگذارد و این ماجرا برای احوالاتش گران تمام شده بود؛ چراکه او را فردی ضعیف و از خود بیزار نشان می‌داد.

چای خورد، لقمه‌ای نیز نان و پنیر در دهان گذاشت. بار‌ها تا دم در اتاق مریم پیش رفت؛ اما غرور و به معنای دیگر لجاجت نمی‌گذاشت که داخل شود و دلجویی کند. از طرفی دیگر همچنان به این موضوع باور داشت که همه‌ی بدبختی‌هایش به‌خاطر مریم است؛ برای همین ناخودآگاه از او بیزار می‌شد. تصمیم گرفت که پیشش نرود و از او دوری کند. نوعی قهر کودکانه و کورکورانه را در پیش گرفته بود. برای همین موضوع و تلقین اینکه تمام این اتفاقات زیر سر مریم است، خود و وجدان خود را آسوده نگاه می‌داشت و به اشتباهاتش پی نمی‌برد.

لباس‌هایش را با پالتوی مشکی‌رنگ و کلاه و شال همرنگ عوض کرد و تصمیم گرفت به سراغ نرگس برود تا کمی از این افسردگی دور باشد. حدیثه، مادر نرگس، مثل همیشه با بر و روی بسیار مرتب و تمیز و آرایشی غلیظ جهت جوان‌ نشان‌دادن خودش، با خوش‌رویی از نگار استقبال کرد و با دیدنش بسیار به شوق آمد. آن روز‌ها درگیر کلاس یوگا شده بود و با تحقیقاتی که درموردش انجام داده بود، فکر می‌کرد این ورزش به جوانی روحش کمک می‌کند؛ حال که روح و روان درست، به عقاید درست مرتبطند.

نگار در آغوش حدیثه فشرده شد و چند بـ ـوسه در هوا نیز مهمانش شد.


romangram.com | @romangram_com