#در_انتظار_چیست_پارت_224

سیلی محکمی به صورتش خورد که با شدت به روی زمین پخش شد. چشمان ترسناک نریمان گشاد شده بود و از صورتش تهدید و خشم می‌بارید. دستش را به روی گلوی نگار قرار داد و با بی‌رحمی تمام آن را فشرد. نگار میان هق‌هق سینه‌اش و چشمانی که انگار در پی اکسیژن گشاد شده بودند، به طور خفیف نفس می‌کشید.

صدای تهدیدآمیز و هشداردهنده‌ی نریمان مو به تنش سیخ می‌کرد؛ کلمات را با حرص و طمع بیان می‌نمود:

- هی تو... حواست باشه با اربابت چه‌جوری حرف می‌زنی؛ تو... تو... از اول که دیدمت... از همون روز اول با چشمات گفتی که برای منی! از همون روز اول فهمیدم مریم فقط یه بهونه‌ست که کنار تو باشم... می‌فهمی؟ تو برای منی!

نگار با صورت سرخ و کبودشده با صدای خفیف و گنگی گفت:

- تو... فقط یه آشغالی... تو هیچی من نیستی آشغال.

با پوزخندی جنون‌آمیز گلویش را‌‌ رها کرد و از جای برخاست. تنها نگریست. نگار سرفه می‌زد و با دست گلویش را لمس می‌نمود؛ اما نگاهش مستقیم در چشمان وحشت‌آفرین نریمان قفل شده بود که نوید یک بازی کثیف را می‌داد. نوید یک هشدار و یک مصیبت تازه که نگار در ضمیر ناخودآگاهش همیشه از آن وحشت داشت. تازه می‌فهمید که گذشته‌ی دردناکش مقابل «حال» هیچ‌چیز نیست و وحشتناک‌تر است. حتی حال به آینده نیز بدبین‌تر شده بود و می‌دانست که سرنوشت روی سازگاری با او را ندارد.

با رفتن نریمان وحشتش بیشتر شد. نریمان در واپسین لحظات او را با ذهنیت‌های ناسازگارش تنها گذاشته بود و وحشتی نانجیب به جانش راه داده بود. آن شب تا چهار و نیم صبح بیدار بود. آخر از زور خستگی بی‌هوش شد و به خواب فرو رفت. وقتی بیدار شد، ساعت دوازه‌ ظهر بود و آسمان بی‌حرکت و هوا جنون‌آمیز بود. بدنش بسیار درد می‌کرد. کابوسی که دیده بود گویی او را بسیار خسته و آزرده کرده بود. ابتدا به زحمت برخاست و مژه‌های به هم چسبیده‌اش را به زحمت باز کرد، چسبندگی ناملایمی مژه‌هایش را فرا گرفته بود. خستگی از صورت فروریخته‌اش می‌بارید؛ گویی هزاران سال پیاده‌روی کرده باشد.

به سوی دستشویی رفت. مریم همان‌طور که تا گلو زیر پتو بود و مقابل تلویزیون در پذیرایی دراز کشیده بود، تعجبی به چشمان بیمارش افزود و سلام کرد؛ اما نگار مانند ارواح افتان و خیزان به دستشویی پناه برد و حرفی نزد.

موهای پریشان مریم اطرافش ریخته شده بود و لیوانی آب کنار پلاستیک قرص‌هایش، کنار رخت خوابش دیده می‌شد. تلویزیون برنامه‌های چرت پخش می‌کرد؛ اما مریم به آن هم راضی بود. دست به کمر از جای برخاست و همان‌طور که زیرلب می‌نالید و فس‌فس می‌کرد، با بیرون‌شدن نگار از دستشویی مقابلش ایستاد و با لحن پرسشگرانه گفت:

- نگار؟ طوری شده مادر؟

سرش را نشان بر نفی تکان داد؛ اما مریم دست‌بردار نبود:

- چرا دیگه، معلوم یه چیزی شده... بگو بگو ببینم چی شده؟


romangram.com | @romangram_com