#در_انتظار_چیست_پارت_223

- هوی! حواست باشه‌ها... اصلا تو این‌جا چی می‌خوای؟

پوزخندش غلیظ‌تر شد و با لحن معترض و تحقیرکننده‌ای پاسخ داد:

- بدبخت! می‌خواستم ببینم چیزی خوردی یا نه... اصلا دل‌سوزندن برای توی کثافت چه ارزشی داره؟ کسی که راحت خودش رو در اختیار دیگران قرار میده...

پوزخند و نوع نگاهش بسیار تحقیرآمیز و پوزخندوار بود. نگار ابرو درهم کشیده و غم‌زده شد:

- منظورت چیه؟

پوزخند زد؛ پوزخندی که رگه‌های تمسخر درونش بی‌داد می‌کرد:

- ارسلان... فکر کردی نمی‌دونم که چه غلطایی می‌کنین؟

- حرف دهنت رو بفهم! ما هیچ کاری نکردیم. بذار خیالت رو راحت کنم عوضی؛ ما دیگه باهم نیستیم.

با قدم‌های ریز به او نزدیک شد و مقابلش نشست. نگار با ترس خود را به عقب متمایل کرد. همچنان پوزخند بر لب داشت و از نگاهش زهر می‌بارید؛ نگاهی که به شدت نگار را به وحشت وا می‌داشت. نفس‌های سمّی‌اش با فاصله‌ی کمی صورت نگار را می‌سوزاند:

- از اولش هم برای اون نبودی... نگار! تو... برای منی؛ نمی‌ذارم کسی بهت نزدیک بشه، فهمیدی؟

صدای نگار معترض و ترس‌آلود شد:

- چی... چی داری میگی؟ توی آشغال چه حقی داری که بخوای این حرفا رو بزنی؟


romangram.com | @romangram_com