#در_انتظار_چیست_پارت_222
نگار این افکار را پس زده بود و تصمیم داشت سنگ جادو را در میان جایش بازگرداند که ناگاه در باز شد. سنگ را با عجله سرجایش گذاشت و کیف کهنه را در کمد جای داد. صورت نریمان مقابلش به شدت مشکوک و موزیانه بود. نگار هول کرده و مدام آب دهانش را قورت میداد. سؤال نریمان که بسیار کنجکاوانه بود زبانش را بند آورد:
- چی تو دستت بود؟
دستپاچگی به اوج خود رسیده بود و او را کلافه کرده بود. مدام آب دهانش را قورت میداد، مدام این دست و آن دست میکرد و کلمات را تا ابتدای زبانش میراند تا بالاخره پاسخ داد:
- هیچـ... ـی! اصلا... اصلا به تو چه؟
سرش را به زیر انداخت و با لحن مظلومانهای گفت:
- داشتم نامهی شهریار رو میخوندم. این موضوع هم به تو ربطی نداره و دوست نداشتم بدونی!
قدمی به جلو نهاد و لحن مرموزانهتری را پیش گرفت:
- چرا نمیخواستی من بدونم؟
نیمنگاهی به او انداخت و گفت:
- چون... چون... دوست نداشتم بدونی بهش فکر میکنم و هنوز دلتنگشم. میخواستم فکر کنی فراموشش کردم... چون اون همیشه من رو پیش تو تنها گذاشت.
پوزخندی جانشین صورت جدیاش شد:
- میفهمم کوچولو! اون واقعا یه بوتهی بیارزش بود.
romangram.com | @romangram_com