#در_انتظار_چیست_پارت_221
- خب مامان جون، عمو جون، بهتره حالا که موافقین در مورد مراسم و این صحبتها حرف بزنیم.
کیان با نگاهی به فرزانه با لحنی منطقی گفت:
- درسته دخترم؛ خب به نظر من بهتره اول مراسم نامزدی رو برگذار کنیم تا شما بیشتر باهم آشنا بشین و فرصت داشته باشین با هم بیشتر بگردین، بعد مراسم عقد و عروسی رو تو یه شب برگذار میکنیم.
فرزانه حرفش را تایید کرد و گفت:
- من با این صحبت کاملا موافقم. عموت درسته میگه عزیزم.
ارسلان نیز تایید کرد و قرار شد آخر همان هفته، مراسمی برگذار کنند و دوستان و آشنایان را دعوت نمایند. شینا پیشنهاد داد تا فردا همراه با ارسلان به خرید مربوط به مراسم بروند و برای خودشان لباس و وسایل لازم را تهیه نمایند. ارسلان و بقیه نیز تایید کردند و آن شب میهمانی به اتمام رسید.
نگار نیز آن روز به عمارت رفته و با کودکان وقت گذرانده بود. در این روزها تنها آن کودکان معصوم میتوانستند خوشحالش کنند. از اینکه میتوانست به جمع کثیری از آنان کمک کند و خرج تحصیل و زندگیشان را بپردازد بسیار خوشنود بود، احساس پاکی داشت و میدانست تمام این مسائل لازم بوده و جز وظایفش محسوب میشد. حس لطیفی که میان لبخند جمعی از کودکان که شاید تا روزهای قبل با لبخند غریبه بودند، او را به رضایت خاطر میرساند. او تمام این کارها را برای خودش میکرد، هرچند که وظیفه میدانست؛ اما دغدغهی همیشگیاش این موضوع بود و از این بابت خدا را هر روز شکر میکرد.
با اینکه زندگی همیشه راههای بسیار سختی پیش رویش میگذاشت و در همه حال ناامیدش میکرد؛ اما باز هم از این موضوع احساس رضایت داشت. مانند بقیه نبود، اهمیت زیادی به عبادت «ظاهری» نمیداد؛ گویی این نوع عبادت را از ریشه نادرست میدانست. در کتب دینی خوانده بود که چهطور میشود آینه ظاهر زشتی داشته باشد؛ اما درونش زیبا باشد و خوانده بود که قلب پاک لازم است؛ اما کافی نیست. با این بحث به شدت مخالف بود؛ چراکه دین و مذهب و عبادت، ریشه در وجود و روح انسان دارد و با جسم و ظاهرش کاری ندارد. تمام آیات قرآن ریشه در روح دارد و ظاهر تنها مظهری از خودنمایی و ریا محسوب میشد. او میاندیشید که چه فایده دارد وقتی انسان هفده رکعت نماز بخواند؛ اما همچنان به دزدی و خــ ـیانـت و دروغ و غیبت بپردازد؟ میگویند این ظواهر در باطن اثر میگذارد؛ اما کجا میمونی را دیدهاید که با ماسک طاووس تغییر کند؟ آیا ذات و حقیقتش تغییر میکند؟ در واقع اصل دین و مذهب را در ظاهر خلاصه کردهاند و ما را از اصل دور ساختهاند. او به خوبی تمام این مسائل را شناخته بود. حقیقت خوبی را در انسانیت میشمرد؛ چراکه یک انسان واقعی، نه دزدی میکند و نه قتلی انجام میدهد؛ چراکه این کارها مختص به حیوانات است! و نه به کسی تجاوز میکند و مال کسی را نیز نمیخورد و خیلی چیزهای دیگر که از وادی انسانیت خارجند. برای او راهی مستقیم بود که به اصل برسد؛ بدون تظاهر، بدون دروغ، بدون آنکه منفعتی برای عدهای داشته باشد و از این طریق جیبهایشان را پر کند. او به این حقیقت دست یافته بود و چه خوب میشد که همگان به این بینش برسند. نماز در صورتی به ظاهر تبدیل میشود که برای رسیدن به بهشت و یا فرار از جهنم اجرا شود. نماز اصلی برای نزدیکشدن و لمسکردن خداوند است و جمع کثیری از مردم آن را به ظاهر تبدیل کرده و برای این موضع آن را میخواندند. عده نیز نه برای بهشت و نه برای جهنم، تنها برای آنکه رتبهی بالاتری را کسب کنند نماز میخواندند و این یعنی آن چیزی که «آنان» میخواهند!
آن شب در اتاق شام خورد و از آن خارج نشد. مریم بسیار مریض و افسردهحال بود. سرمای بدی خورده بود و هیچکار نمیتوانست بکند. نریمان نیز اکنون که دیگر نمیتوانست از او استفادهای ببرد، او را رها کرده بود. برای خود از بیرون شام میآورد تا دیگر منت نگار را نکشد. نگار نیز چیزی برای خود آماده کرده و خورده بود، هرچند که میل چندانی به غذاخوردن نداشت.
گویی حال و حوصلهی هیچچیزی را نداشت. میخواست زنگی به نرگس یا نسرین بزند؛ اما حتی دیگر حوصلهی آنان را نیز نداشت. نمیدانست باید چه کند تا بتواند هالهای را که در ذهنش مجسم میشد به دست فراموشی بسپارد. از طرفی بسیار به امروز صبح فکر میکرد؛ نریمان و نگاهایش، حرفها و تهدیدهایش.
تمام آن ماجراها و اتفاقات مانند یک درد متحرک از جلوی چشمانش میگذشت. سراغ سنگ جادو رفت. در جای امنی پنهانش کرده بود؛ میان وسایل قدیمی که از شهریار برایش یادگاری مانده بود؛ چراکه میدانست نه مریم و نه نریمان به سراغ آن وسایل کهنه نمیروند.
سنگ را جلوی چشمانش قرار داد و با دقت به او خیره شد. در دستش حالت میگرفت؛ اما همچنان سفتی خاصی داشت. گاهی وسوسه میشد؛ او با این سنگ هرکاری میتوانست بکند. گاهی میاندیشید که میشود در میان کمکهایی که به دیگران میکند، نیازهای خود را نیز برطرف سازد. میگفت چیزی از این سنگ کم نمیشود پس چه اشکالی دارد؛ اما صدایی در دلش به او نهیب میزد که این کار ابتدای بدبختشدن است. مانند مسئولینی که گاه و بیگاه وسوسه میشدند تا از امکاناتشان بهره ببرند؛ ولیکن نگار نمیتوانست این کار را کند؛ چراکه به این نتیجه رسیده بود هر سوءاستفادهای از یک چیز کوچک و گاه بیارزش آغاز میشود. تمام متجاوزین، برای اولینبار تنها وسوسه و این تفکر که «یکبار است دیگر!» به سوی قربانیانشان میرفتند: اما آنچنان در منجلاب گندگرفتهی حیوانی غرق میشدند و این عمل زشت زیر دندانشان مزه میکرد که دیگر نمیتوانستند از آن خارج شوند و یکباره خود را آدمی دوپا و عوضی پیدا میکردند. یا تمام کسانی که به دزدی دست زدهاند؛ ابتدا با یک وسوسه و یا کوچکشمردن عمل این کار را کردند و بعد آنچنان غرق در این مسئله شدند که حتی اگر پولدارترین فرد دنیا نیز باشند نمیتوانند از این عمل دست بردارند. البته میشود که این اعمال را از خوی آدمها جدا کرد و آنان را به انسانیت بازگرداند؛ اما این کار بهشدت عمل وقت میبرد و نیاز به درمانهای روانشناختی دارد. چیزی در کشورهای دنیا با «زندان» برطرف میشود و میبینیم که هیچ تاثیری نیز ندارد، جز بدترشدن و وخیمترشدن آن معضل.
romangram.com | @romangram_com