#در_انتظار_چیست_پارت_220

صورت متعجب و خندان کیان، به صورت جدی و عبوسی مبدل شد. سعی کرد ظاهرسازی کند و برای همین میان آن نگاه سنگین و گونه‌های منقبض‌شده پاسخ داد:

- خوشحالم که داریم با یه همچین آدم جالبی وصلت می‌کنیم! خب حالا چرا باید عشقت رو نسبت به شینا باور کنم؟ شما خیلی‌وقت نیست که آشنا شدین.

لبان ارسلان جمع شد و رنگ نگاهش شیدایی خاصی پیدا کرد. به شینا خیره شد؛ اما برای آنکه تهوع به سراغش نیاید نگار را در جلد او می‌دید. کلمات جادووار از دهانش خارج شدند؛ با یک سِحر عجیب:

- عشق... عشق که خبر نمی‌کنه، یه روز صبح از خواب بلند میشی و می‌بینی یه گوشه از سینه‌ات با شدت داره دیونه‌ت می‌کنه. گوشات رو که تیز می‌کنی می‌بینی داره اسم یکی رو داد می‌زنه... وقتی میری تو بحرش می‌بینی افتادی تو یه منجلاب تلخ و شیرین به اسم «عشق»!

کلمات را آن‌قدر لذت‌بخش و سرمستانه بیان می‌کرد که تک‌تک آن جمع به این باور رسیده بودند که ارسلان مجنونِ دیگریست. شینا مست شده بود و چشمانش حالت خواب‌گرفته‌ای داشتند. هنگامی که کلماتش به پایان رسید، با صورت لـ ـختـ و وحشتناک حقیقت مواجه شد که با بی‌رحمی تمام بر چشمان عاشق‌پیشه‌اش پوزخند می‌زد. تصویر نگار رفته بود، نگار آن‌جا نبود. مقابل نگار نبود! شینا نشسته بود و او با این حقیقت تلخ مواجه شد. گویی به اغما رفته باشد؛ اما زود خود را از این گرداب وهم بیرون کشید و با لبخند تلخ به روی از صورت شینا گرفت و به کیان چشم دوخت. کیان با لبخند رضایت‌مندانه‌ای به او نگریست و بعد با‌‌ همان لحن گفت:

- واو! عالی بود جوون عاشق‌پیشه.

سپس رو کرد به سوی فرزانه و گفت:

- نظر تو چیه بانو؟

فرزانه گویی در چشمانش اشک شوقی نشسته بود؛ چراکه بالاخره کسی پیدا شده بود شینا را برای خودش بخواهد، از او بهره‌کشی نکند و از ته دل او را دوست داشته باشد. با‌‌ همان لحن متاثر گفت:

- خوشحالم... خیلی خوشحالم که پیدات کردیم علی! حالا خیالم راحته که دخترم دست آدم بدی نمیفته و آینده‌ی خوبی داره.

ارسلان در دل پوزخند زد، نفرت به جانش افتاده بود؛ همه‌ی بدبختی‌هایش را زیر سر این خانواده می‌دید. با چشمانی که حقه و نیرنگ از آن می‌بارید، سری تکان داد و تشکر کرد. در دلش داشت به حالشان می‌خندید و کینه کلمات را ردیف می‌ساخت:« همه‌ی شما را از بین خواهم برد! روزی می‌رسد که به پا‌هایم میفتید و به من التماس می‌کنید. روزی را می‌بینم که تک‌تکتان با گریه و زاری التماسم می‌کنید و همه‌اش می‌گویید چرا؟ می‌دانید چرا؟ چون شما زندگی من و خانواده‌ام را ازبین بردید و اکنون نوبت من است این خانواده‌ی خون‌خوار را از بین ببرم.»

شینا بازوی ارسلان را محکم‌تر آغوش کشید و گفت:


romangram.com | @romangram_com