#در_انتظار_چیست_پارت_219
شینا سکوت کرد و رویش را گرفت. بغض عجیبی چانهاش را لرزاند، میدانست که نباید زیادهروی کند؛ چراکه خود نیز از امثال باران چیزی کم نداشت و دوست نداشت که وجهاش پیش ارسلان خراب شود. برای همین لبخند زورکیای به لبانش آورد و محکمتر بازوی ارسلان را چسبید.
شام در سکوت سرو شد. روی میز همهچیز بود؛ از جان آدمیزاد تا شیر مرغ! ارسلان با حالت بسیار ماهرانهای غذایش را میبلعید؛ گویی هزار سال از دودمان اشرافیان است. حالت صورتش بسیار مقتدرانه و مردانه بود؛ اما عجیب بود که زیاد حرف نمیزد. از ارسلان خوشصحبت و شوخ گذشته خبری نبود. او بسیار ذهن درگیری داشت و همچنان تلاش میکرد که خود را کنترل کند؛
چراکه به شدت میترسید تحملش از دست برود و چیزی به آن جمع گفته آنجا را ترک کند. برای همین سکوت را میهمان لبان مغرور و هــ ـوسآلودش میکرد؛ لبانی که بسیار شینا را از خود بیخود میکرد و برایش حکم سیب سرخ یا اناری خونین بود.
بعد از آنکه شام به طرز شاهانهای سرو گردید، میز توسط خدمتکاران جمع شد. همگی به سوی مبلمان زیبا و شیک در پذیرایی رفتند و در جایی جلوس کردند. شینا و ارسلان جفت به هم نشسته بودند، کیان و فرزان با فاصلهای نهچندان زیاد روی یک مبل بودند و باران نیز دقیقا روبروی ارسلان، آن طرف میز چوبی میان مبلها نشسته بود.
کیان کمی خود را جابهجا کرد و با سرفهای گلویش را صاف کرد؛ گویی میخواست حرف بسیار مهمی بزند. ژست آدمهای متفکر و چیزفهم را گرفته بود؛ حال که تمام آن حرکات ادا و اصولی بیمعنی بود که مانند طبل توخالی بیصدا میمانست؛ در واقع حرفهایش بار معنایی زیادی نداشت. تنها حرفهای کلیشهای و زادهشده از سنت بود که او با ژست خاص بیان میکرد:
- خب علی جان، من به عنوان بزرگ خانوادهی ایزدی بعد از برادر مرحوم و عزیزم، بهادر، حکم پدر رو برای این دختر دارم. ازدواج مسئلهی پیچیدهای و صحبت یک عمر زندگیه؛ پس نمیشه عجولانه در موردش تصمیم گرفت. اونطور که من تحقیق و پرسوجو کردم، پسر خیلی خوبی هستی و هیچ موردی وجود نداره که بخوایم مخالفت کنیم؛ اما یه مَثَل قدیمی هست که میگه چیزی که زیادی خوب و تمیز باشه یه جای کارش میلنگه!
ارسلان پوزخند کورکورانهای به لب نشاند و گفت:
- کی گفته که من خوب و تمیزم و یه جای کارم میلنگه؟ من هم مثل همه یه قسمت تاریک توی زندگیم هست، مطمئنا کلاه خیلیا رو برداشتم صادقانه بگم! اما خب مسئلهی مهم اینجاست... آمارها همیشه دروغن. هیچکس درست نیست... هیچچیزی کامل و دقیق نیست، من هم مثل همه کارهای اشتباه زیادی انجام دادم.
کیان با صورت متعجب و خندان گفت:
- جالبه! یعنی خواستگار برادرزادهم داره با زبون خودش میگه که کلاهبرداره؟
ارسلان دستش را از روی شانهی شینا برداشت و به جلو متمایل گردید و گفت:
- آره... کلاهبرداری کردم؛ اما کسی رو نفروختم، برای کسی پاپوش درست نکردم، برای قشر پایینتر از خودم بدبختی به بار نیاوردم، فقط کلاه کسایی رو برداشتم که کلاه بقیه رو برمیداشتن.
romangram.com | @romangram_com