#در_انتظار_چیست_پارت_218

شینا برافروخته گشت، لبانش را غنچه مانند روی هم می‌فشرد و نگاهش مانند میخی بر چهره‌ی باران بود. فرزانه که اوضاع را دید، با دستپاچگی و عجله رو به بیرون از سرسرا کرد و با صدای بلند گفت:

- شام رو بیارین لطفا...!

اما شینا که بسیار تحقیر شده بود، با‌‌ همان چهره بدون توجه به مادرش، رو به باران گفت:

- باران جون! عزیز، تو بهتره به شوهرِ مستت برسی که معلوم نیست تو بغل کدوم هـ ـرزه‌ای به این روز افتاده...

خون خونش را می‌خورد، هجوم خون از عصبانیت به راحتی زیر پوست سفیدش حس می‌شد. نیم‌نگاهی به صورت ارسلان انداخت که داشت از این جدال لذت می‌برد. لحظه‌ای حالت صورتش‌ تغییر کرد و پیروزمندانه گفت:

- البته... هـ ـرزه‌هایی بودن که شوهرم رو از راه به در کنن، فکر کنم خوب بشناسیش عزیزم!

شینا که خوب منظورش را فهمیده بود و اشاره‌ی غیرمستقیم به خودش را درک کرده بود، اخم پیشانی‌اش غلیظ‌تر گردید و‌‌ همان که آمد حرفی بزند، کیان با عصبانیت به روی میز کوبید و گفت:

- بسه! نا‌سلامتی مهمون داریم، به جای اینکه عین سگ و گربه به هم بپرین و به هم تهمت بزنین احترامش رو حفظ کنید.

شینا نگاه خصمانه‌اش را از باران گرفت و با‌‌ همان لبان غنچه‌شده‌اش گفت:

- نه عمو جان! علی که غریبه نیست، بهتره خوب آدمای این خونه رو بشناسه.

صدای کیان بلند‌تر و خشم‌آلود‌تر گردید:

- گفتم بسه شینا! بهتره این بحث همین‌جا تموم بشه، وگرنه با من طرفین.


romangram.com | @romangram_com