#در_انتظار_چیست_پارت_217
ارسلان با نگاه تمسخرآمیزی که سعی در پنهانکردنش داشت، به کیان خیره شد. شینا که حوصلهاش از این حرفهای به اصطلاح مردانه سر رفته بود، دست ظریفش را در دست ارسلان گره کرد و با شعفی که از خوشحالیاش نشأت گرفته بود گفت:
- خب حالا آقایو... ن! این حرفا رو ولش کنین. بذارین من یهکم از عشقم استفاده ببرم.
فرزاد پوزخند صداداری زد و با همان حالت مستش گفت:
- خب برین تو اتاق استفاده ببر ازش...!
جمع در سکوت فرو رفت و کیان با اخم غلیظی به او خیره ماند، چنگال در دستش مشت شد و با صورتی بسیار برافروخته به او چشم دوخت. فرزاد با همان حالت مستگونهاش از جای برخاست و با لحن کشدارش گفت:
- خیلی خب... من میرم دوستان... بهتره خوش باشین مبارک... مبارکه!
باران کمی خجالتزده شده بود؛ اما ظاهر خود را حفظ مینمود. شینا با نگاه پیروزمندانهای بازوی ارسلان را به چنگ کشیده بود و به باران مینگریست. از نگاهشان آتش و بخل و حسد میبارید. با رفتن فرزاد جمع کمی راحتتر و خودمانیتر شده بود. شینا با همان صورت خوشحالش رو به ارسلان کرد و گفت:
- آ علی جونم! نظرت چیه که بحث اصلی رو پیش بکشیم تا شام رو بیارن؟
ارسلان آمد حرفی بزند که صدای فرزانه متوقفش کرد:
- عزیزم... بهتره بعد شام حرف بزنیم، اینطوری خیلی بهتر و راحتتریم.
شینا سرش را تکان داد و حرف مادرش را تایید کرد. باران با همان نگاه زهرآگینش پوزخندی به لب زد و با لحن نیشدارش گفت:
- مثل اینکه عروس خانوم خیلی هول تشریف دارن...!
romangram.com | @romangram_com