#در_انتظار_چیست_پارت_216
ارسلان همانطور که صندلی را جابهجا میکرد تا رویش قرار بگیرد گفت:
- بله! میبینم... بهتره تو چیزی که جنبهش رو نداریم زیادیروی نکنیم؛ چون یه جا گند بالا میاریم، یه پیری بهم گفت.
کیان درحالی که کمی آزرده شده بود؛ اما خندهای کرد و گفت:
- آفرین به اون پیر...
سپس نگاه خصمآلودی به فرزاد انداخت و ادامه داد:
- که همچین حرف قشنگی زد.
خدمتکاران یکی پس از دیگری میآمدند و میز را آمادهی شام میکردند. بحث میان آن جمع نیز گل انداخته بود. کیان در مورد کار حرف میزد و ارسلان نیز با او همراهی میکرد. قیافهی بسیار جدی و متفکری به خود گرفته بود؛ حال که ذهنش درگیر مسئلهی یوسف و نگار بود و اصلا به این ماجراها توجهی نداشت.
کیان: به نظرم اقتصاد ضعیف جامعه بهخاطر ضعف مدیریتی میتونه باشه؛ اما خب اقتصاد هرچی که باشه به نفع ماست و از این بابت خوشحالم.
ارسلان پوزخند محوی زد و در دل گفت:« اقتصاد ضعیف بهخاطر وجود آدمهایی چون شماست که پول مردم را به راحتی خواهید خورد و یک آب هم رویش! یک وجه آن ضعف مدیریتی است، مهمترین مسئله وجود افرادیست که حقوق نجومی میگیرند و اجناس بیخود را به اسم تجارت وارد میکنند.»
- آره خب، از این بابت من و شما خیلی سود کردیم؛ اما آدمهای زیادی تو فقر دست و پنجه نرم میکنن.
کیان ریشخندی زد و با همان حال روی میز خم شد و گفت:
- فقر... فقط یک بازیِ کثیفه که ما پولدارا راه انداختیم جوون. اگه پولداری نباشه فقری هم وجود نخواهد داشت. اگه پولداری وجود نداشت همه برابر میبودن و اینطوری زندگی خیلی کسلکننده میشد.
romangram.com | @romangram_com