#در_انتظار_چیست_پارت_215

کیان با آنکه دید نسبتا بدی به ارسلان داشت؛ اما با این وصلت بسیار موافق بود؛ چراکه به این شکل از دست شینا و چشم‌های هیز فرزاد‌‌ رها می‌گشت. پنداری آسوده می‌شد از اینکه دامادش دیگر نمی‌تواند به فرزندش خــ ـیانـت کند. هرچند که از کثافت‌کاری‌هایش آگاه بود؛ اما این کار‌ها را نوعی تفریح و سرگرمی می‌دید. هه! گویی که این کار‌ها را گاهی به مصلحت می‌دید؛ چراکه خود نیز این قاعده بی‌نصیب نبود.

ارسلان با‌‌ همان لبخند گشاده و مغرورانه از شینا جدا شد و به سوی میز حرکت کرد. شینا نیز پشت سرش به راه افتاد و سرجایش نشست. ابتدا به سوی عموی خانواده، کیان، رفت و دستش را فشرد. کیان از جای برخاست و مردانه با او دست داد. فرزانه بدون آنکه از جای برخیزد، تنها دستش را دراز کرد و لبخند دلبرانه‌ای تحویلش داد. ارسلان نیز محترمانه دستش را در دست گرفت و بـ ـوسه‌ای رویش نشاند و گفت:

- سلام بانو.

فرزانه نیز خنده‌ای کرد و با‌‌ همان لحن آکنده از غرورش پاسخ داد:

- سلام فرزندم، خوش اومدی عزیزم.

- خیلی ممنونم بابت این دعوت باشکوه.

باران با لبخندی رژزده از جای برخاست، پیراهن کوتاهش را با دست مرتب کرد و با‌‌ همان لبخند چندش‌آور دستش را به سویش گرفت:

- سلام، خوش اومدین علی جون.

با غرور خاصی دستش را فشرد و به کلمه‌ی «ممنون» اکتفا کرد. شوهر مستش به زحمت از جای برخاست و با ریشخندی که می‌زد، با لحن مستانه گفت:

- به به... آقا دوماد... خوش اومدی... صفا آوردی... مفت اومدی...

آستینش توسط باران کشیده شد و حرفش قطع گردید. اخم غلیظ کیان نیز لرزه‌ای به وحشتش انداخت. سرجایش نشست و سکوت کرد. ارسلان نیز به سوی شینا رفته و کنارش نشست. صدای کیان که آمیخته با شرم ساختگی بود به گوشش رسید:

- ببخشید پسرم، این دوماد ما یه خرده زیادی‌روی کرده، دست خودش نیست.


romangram.com | @romangram_com