#در_انتظار_چیست_پارت_214
خدمتکاری مقابل در ایستاده بود و منتظر ورودش بود. وقتی ارسلان با قدمهای ریز و مردانه از پلههای عمارت بالا میرفت، ابهت خاصی پیدا میکرد. خدمتکار در را با احترام فروان باز کرد و با همان لحن مطیعانهاش گفت:
- بفرمایید آقا؛ منتظر حضورتون هستند.
تنها سرش را تکان داد و سعی کرد غرورش را به شکل خاصی حفظ کند. به سوی سرسرای بزرگشان حرکت کرد. کفشهای ورنی و مشکیرنگش با ریتم خاصی به روی سرامیکهای گرانبها مینشست و ضرب آهنگ دلنشینی را تولید مینمود. پاهایش با حالت خاصی خم و راست میشدند.
میان سرسرا، میز ناهارخوری طویلی قرار داشت. جنس آن از چوب بلوط بود و بسیار خوش تراشیده بودنش. میان پایههای بلندش، منبتکاری استادانهای رخ داده بود که نقش سربازهای رومی و همانطور جامهای شــ ـراب دیده میشد. سمت راست در رأس میز، کیان با همان غرور و ابهت اشرافیگریاش نشسته بود. کت و شلوار مشکیرنگ و موهای یکدست سفیدش با حالت زیبا به سوی عقب رانده شده بود. چاقو و چنگالی به دست داشت و گویی آمادهی صرف شام بود. طرف راستش در نزدیکترین صندلی ممکن، فرزانه نشسته بود. پیراهن باز و بلندی از جنس حریر به تن داشت که نقرهایفام و سنگین بود. موهایش را به صورت فر درشت در آورده و روی شانههای لختش ریخته بود. روی سینهاش ۱۰۲ سنگ درخشان نقرهایرنگ کار شده بود و پیراهن در کمرش تنگتر میشد و دامن کوتاهش پف میکرد. کنار دستش باران و شوهرش نشسته بودند. باران نیز با لباس مشکیرنگ بسیار بازی که تنها تا زیر باسنش بود و حالت دکلته داشت، بسیار تنفرآورتر شده بود.
فرزاد نیز آن شب مست کرده بود. پیراهن مشکیرنگی به تن داشت؛ گویی به عزا آمده باشد. حالت صورتش خمار و در هم فرورفته بود و رخوت بسیاری از آن میبارید. تا کمی قبل از آمدن ارسلان، از سوی کیان به شدت تحقیر شده و خار گردیده بود، او از اینکه شینا، کسی که میتوانست معشوقهی پنهانیاش بشود دارد میرود، بسیار آزرده بود.
اما شینا، با لباس سپید کوتاهی که دامنش تا زانوانش میرسید و حالت دکلته داشت، آن شب ظاهر شده بود. ۹۸ گل صورتیرنگ- که هرکدام نیز پنج گلبرگ داشت- به روی لباسش دیده میشد و به زیبایی آن میافزود. برعکس روزهای قبل آرایش مختصری کرده بود. تنها رژ صورتیرنگی به لب نشانده بود و رژگونهی همرنگش را. موهایش را نیز اتو کشیده و صاف کرده و دور شانههایش رها کرده بود. شینا با ورود ارسلان، بدون توجه به جمع از جای برخاست و او را میان راه در آغوش کشید. برعکس باران و فرزاد، کیان و فرزانه از این حرکت بسیار خوشحال شده بودند؛ به نظر آنان این به معنای عشق حقیقی بود. عشق را نیز همانند زوایای دیگر زندگیشان غرق در لذت و مادیات میدیدند. ارسلان با غرور خاصی او را در آغوش کشید و بـ ـوسهای بر پیشانیاش نهاد. لبانش را به گوش سمت راست شینا نزدیک ساخت و نجواکنان با او سلام و احوالپرسی کرد:
- سلام خانومم....! خوبی؟ آخ که چهقدر دلم واسهت تنگ شده بود لعبت من؛ چهقدر خوشگل شدی تو!
شینا نیز سرمست میگشت و با خندهای دلبرانه پاسخ میداد:
- سلام آقامون! احوال شما؟ من خوبم... یعنی عالیام. امشب یه شب خاصه عزیزم، نباید خوشگل میکردم؟
- تو همیشه خوشگلی خوشمزهی من!
صدای خندهی کیان باعث آنان را ازهم جدا کرد:
- خیلی خب بابا... شب درازه عزیزان. دخترم بذار یه سلام و علیکی با این شاخِه دوماد کنیم.
romangram.com | @romangram_com