#در_انتظار_چیست_پارت_213
تمام حواسها جمع بود، حتی خانهی علی را نیز نزدیک خانهی ارسلان انتخاب کرده بودند تا اگر مشکلی پیش آمد ارسلان زود خود را برساند؛ حتی محل کارش نیز از این قاعده بینصیب نبود. همهچیز طبق برنامهی خاصی پیش میرفت و افراد چهارچشمی مراقب اوضاع بودند.
اما ارسلان به تنها چیزی که فکر نمیکرد همین ماجراها بود. ذهن او آمیخته به انزجار و تصویر نگار بود. مدام رویاپردازی میکرد. شبی نبود که تا سپیدهدم بیدار نماند و در فکر نگار چرخ نزد. او به این باور رسیده بود که هرکسی را در واقعیت نداری باید در «رویا» جستجویش کنی.
بعد از دوشی که گرفت، کت و شلوار طوسی مجلسیاش را پوشید و آمادهی رفتن شد. حتی چندباری نیز تلفنی با شینا حرف زده بود تا مثلا دلتنگی خود و او را کم کند. عطری تندی نیز به زیر گردن و مچ دستش زد، موهایش را به سمت بالا شانه زد و مدل جذابی به آن نشاند.
باید میفهمید که با این کارها تنها خود را مشتاقتر میکند. در واقع خود را از عشقی که به آن مبتلا شده دور میسازد و به سمت ارسلانی پیش میبرد که بسیار شنیع و هوسران است. دیگر با این جنبه از شخصیتش آشنا شده بود. رویش بسیار فکر میکرد و گاهی این جنبهی افراطی را مفید میپنداشت. مانند همگان که با کلمات و دلایل بیمنطق سعی در آرامکردن خود دارند و میخواهند اشتباهی را درست جلوه دهند، او تنها به این موضوع میاندیشید که باید هرچه زودتر قاتل اصلی بهادر ایزدی را پیدا کند و از شر این بازی مسخره رهایی یابد. شاید زیاد نیز به آزادی برادرش فکر نمیکرد. قبل از آنکه به احساسش نسبت به نگار پی ببرد، بزرگترین هدفش آزادی برادرش بود؛ اما آن لحظه تنها میخواست رهایی یابد. از هرچه اتفاق سطحی و ناچیز که زندگیاش را دستخوش تغییر داده بود. برای همین تمام تلاش و قوای خود را به کار گرفته بود. از طرف دیگر ذهنش هنوز درگیر مسئلهی یوسف بود. هنوز کشمکش درونیاش ادامه داشت و او را میان دوراهی سختِ شک و تردید اسیر کرده بود. بعد از براندازکردن خویش در آینه، تصمیم گرفت خود را به ریحان نشان بدهد. ریحان با دیدن پسرش قند در دلش آب شد و برای او صلواتی فرستاد. چرخی دورش زد و با چشمان و صورتی پرذوق به تیپ مردانهی پسرش نگریست. آن لحظه یادش رفته بود که دارد با دست خودش، پسرش را به قربانگاه میفرستد؛ برای همین بسیار خوشنود بود. با همان صورت پر از ذوق و خوشحالی گفت:
- قربونت بشم الهی شیرپسرم... ببین چهقدر آقا و باوقار شدی. دستم به تخته انگار خیلی بهت میاد!
ارسلان لبخندی تحویلش داد و با همان حال گفت:
- مرسی مادر! حالا میذاری شیرپسرت بره دنبال کارش؟
گویی حقیقت پتکی بر سرش شد، کمی از آن شوق افتاد؛ اما همچنان میخواست ظاهر خویش را حفظ نماید؛ برای همین با لحن و صدای مضطربی که سعی در کنترلش داشت گفت:
- برو... برو پسرم... فقط مواظب خودت باشیا...!
- چشم مامان.
پسرش را در آغوش کشید. میان هیکل مردانه و شانههای کشیدهاش کوچک بود؛ اما به همان اندازه حتی بیشتر زیبایی خاصی داشت. دستان مردانهی ارسلان حلقهای به دور مادرش شد و او را به خود فشرد. بعد از خداحافظی و بدرود، عزم رفتن کرد و سوار ماشینش شد. قبل از آن زنگی به سعید زد و اوضاع را جویا شد. سعید نیز به او آرامش خاطر داد. ماشین را روشن کرد و با آخرین سرعتش به سوی عمارت بزرگ و وسیع ایزدیها رفت. مانند روز اول، او را تفتیش کردند و با اجازهگرفتن راهش دادند. اینبار با نگاه تیزتری به حیاط و محافظهای گردنکلفت نگریست. تمام جزئیات حیاط و راههایش را به خاطر سپرد. باید میفهمید که در این خانهی پر رمز و راز چه میگذرد. برای همین نگاهش تیزتر بود.
بعد از پارککردن ماشین، با حالت خاصی از آن پیاده شد. نگاه مغرور و مردانهاش همراه با اخم کمرنگی متوجهی عمارت بود. کت طوسیرنگش به بدنش چسبیده بود و اندام مردانهاش را به رخ میکشید. باد تندی میوزید و گلهای باغچه را به حرکت در میآورد. درختان شاخه خشک کرده بودند و زمستان را فریاد میکشیدند، جز سرو سبزی که مغرور همچون ارسلان در میان همهی آنان میدرخشید.
romangram.com | @romangram_com