#در_انتظار_چیست_پارت_212

- تقریبا یه چیزایی شنیدم، خب داستان چیه؟

- ببین یه جوری به اردلان پیغام داده تا من بهش کمک کنم؛ از قدیم آشناییم، میگه به خانواده‌ش بگم حالش خوبه و نگران نباشن.

سعید کمی مکث کرد، با آنکه می‌دانست این قضیه خلاف قوانین است و او می‌توانست به شدت با ارسلان برخورد کند؛ اما وجدان و تفکر آزادمنشانه‌اش مانعش گردید و گفت:

- خب می‌خوای چی کار کنم واسه‌ت؟

- آدرسی چیزی برام ازشون پیدا کن. احتمالا اومده باشن تهران.

- درسته تهرانن. ببین معمولا خونه‌ی این زندانی‌ها به شدت تحت‌نظره، می‌ترسم برات بد بشه؛ اما نگران نباش، من چندتا آشنا دارم... آدرس رو برات می‌فرستم برو پیششون.

- باشه، پس منتظرم. فعلا.

- خداحافظ.

تماس قطع شد. ارسلان با چشمان تنگ و نگاهی متفکر به جاده خیره شد و به رانندگی مشغول گردید. تردیدی به جانش افتاده بود. از یک سو وجدانش می‌گفت که باید به یوسف کمک کند، هرچند کوچک و مختصر؛ اما باید به خانواده‌اش اطلاع بدهد و آنان را از نگرانی در بیاورد.

از یک سو، ذهنیت منفعت‌طلب و راحت‌طلبش می‌گفت که باید به کار خودش بپردازد و نیازی نیست که خود را به دردسر بیندازد. او میان دوراهی شک و تردید گرفتار شده بود. می‌دانست که راه درست کدام است؛ اما همیشه راه درست سخت‌تر و پر پیچ و خم‌تر بود. او می‌دانست که باید فکری به حال این موضوع بکند؛ اما روح راحت‌طلب و خودخواهش مانعش می‌شد.

همانند همه‌ی مردم که می‌دانستند این قضیه بسیار ضد انسانی و فجیع است؛ اما یا خود را به نفهمیدن می‌زدند، یا می‌گفتند:« به ما چه؟» واقعا به چه کسی مربوط است؟ اگر به مردم، اگر به این اجتماع غالب مربوط نباشد به چه کسی مربوط است؟ اگه «ما» برای خودمان و کشورمان تصمیم نگریم چه کسی باید بگیرد؟ کافیست ترسی را که در جانمان است رها کنیم و شجاعانه از شرفمان دفاع کنیم. از عده‌ای که صدای فریادمان شدند؛ اما به گوشه‌ای از قفس دچارشان کردند، دفاع کنیم. بی‌انصافی و دردمند نیست اگر ما نیز ر‌هایشان کنیم؟ مشکل اصلی مردم می‌دانید چیست؟ هنوز به این باور نرسیده‌اند که چه قدرتی میان مشتشان نفهته است. هنوز به این باور نرسیده‌اند جمعی از آنان چه وحشتی به جان ستمگران می‌اندازد. باید قدرتمان را باور داشته باشیم و به این ایمان برسیم که با «اجازه» ماست که آنان بر تخت قدرت نشسته‌اند. باید با صدای بلندمان این موضوع را یادآور بشویم و برای شکستن میله‌های کاغذی به پا خیزیم؛ میله‌هایی که عمری از ما گرفته و ما را به سکوت دعوت می‌کنند.

ارسلان به خانه رفت. این روز‌ها بسیار مراقب اطرافش بود تا کسی تعقیبش نکند. گروهی نیز مراقبش بودند؛ آدم‌های سعید. همه‌چیز را به او می‌گفتند و مراقب این قضیه بودند که تعقیب نشود. بدلی نیز برایش درست کرده بودند تا بتواند افراد ایزدی‌ها را گمراه سازد و به آنان بفهماند که علی قنبری هر روز سرکار می‌رود، بعد به خانه‌ی نقلی‌اش بازمی‌گردد.


romangram.com | @romangram_com