#در_انتظار_چیست_پارت_211
- فعلا داداش.
نگاه آخر بود؛ طوری که انگار لحظهی جاندادن باشد، به زحمت و سختی از یکدیگر جدا شدند. ارسلان ذهنش درگیر یوسف بود. اولین روزی که دیده بودش، به این نتیجه رسید که فرد متفکر و شجاعی دیده؛ چراکه او میان جمع با شوخیها و خندههایش فضا را بهتر میکرد؛ اما حرفها و عقایدش را نیز سرسختانه بیان مینمود؛ گویی ترسی از چیزی نداشت باشد. فکر آنکه این روزها چه بر سرش آمده ارسلان را بسیار آزرده میکرد. او میدانست که یوسف آسم دارد؛ برای همین بیشتر نگران بود، مطمئنا میدانست که فضای زندان چهقدر خفه و بد است. برای همین در میان راه همانطور که چشمی به جاده داشت، شمارهی سعید را گرفت. تماس بعد از چند بوق برقرار گشت.
- الو سعید... سلام.
- سلام چی شده؟ اردلان حرفی زده؟
- ببین... اول از همه یه فکری به حال این قضیه بکن، خودش امروز گفت که یکی تهدیدش کرده؛ بعد یه قضیهای پیش اومده...
- چی؟
- راجع به یه زندونی... مربوط به اردلان نیست.
- خب؛ کی هست؟
کمی مکث کرد و با قاطعیت گفت:
- یوسف محمدی، زندانیِ...
- فهمیدم.
- میدونستی؟
romangram.com | @romangram_com