#در_انتظار_چیست_پارت_210
- ببین من نمیدونم کی اذیتت میکنه؛ اما مطمئن باش به زودی اون مانع رو از سر راه برمیداریم تا بتونیم راحت باهم حرف بزنیم. امیدوارم دفعهی بعد که میام زبون به دهن نگیری.
آمد گوشی را بگذراد که کلام اردلان مانعش شد:
- داداش... صبر کن.
گوشی را به گوشش چسباند و منتظر ماند. صدای اردلان به طور گرفته به گوشش رسید:
- اون روز که داشتم از پیش مامان میاومدم، یکی از زندانبانا، یه برگهای رو بهم داد...
ارسلان کنجکاوانه به جلو متمایل شده بود و با اخم کمرنگی به حرفهایش گوش سپرد:
- توی برگه نوشته بود به پدر و مادرم بگو حالم خوبه و نگران نباشن ارسلان. متن از یوسف محمدی بود. خواست به تو بگم تا به خانوادهش خبر بدی نگران نباشن.
ارسلان به فکر فرو رفت، به سالهای قبل رفت و کمی با کلمات و تصاویر بازی کرد. یادش آمد. جوان خوشچهره و زیبایی که قلبش نیز مانند صورتش نورانی بود. نشستها و خندهها را به یاد آورد، خاطرات مدام در ذهنش تکرار میشدند و یادش آمد که یوسف کیست:
- یوسف؟ اون... اون...
- تو بند ۱۰۹ گرفتاره ارسلان... خانوادهش خبری ازش ندارن.
تازه ماجرا دستش آمد. خیلی از دوستانش که در تجمعات دانشجویی بودند دستگیر شده و زندانی شده بودند؛ اما از یوسف که دوست و رفیقش بود خبری نداشت. سرش را با درد تکان داد و با آه پر افسوس گفت:
- باشه... تو هم مواظب خودت باش پسر، دیگه باید برم فعلا.
romangram.com | @romangram_com