#در_انتظار_چیست_پارت_209

آب دهانش را قورت داد و کمی از رد اشکی که چشمانش را پر کرده بود کنار زد:

- سلام... می‌خوای چه‌جوری باشم؟ اینجا باهامون مثل حیوون برخورد می‌کنن.

حدسش را می‌زد؛ برای همین کمی ابرو در هم کشید و گفت:

- پس واقعا قانون کشکه! ببین پسر اومدم بگم من دارم همه کار واسه این قضیه می‌کنم، بفهم... به خاطر تو از همه چیزم گذشتم نمی‌فهمم چرا باهام همکاری نمی‌کنی. نگو که همه‌چیز رو واسه هیچ و پوچ ریختم دور.

اردلان سرش را به زیر انداخت و گفت:

- داداش، می‌ترسم حرف بزنم؛ راستش تهدیدم کردن، می‌ترسم براتون اتفاقی بیفته.

حدس این را نیز می‌زد؛ سعی کرد با حرف‌هایش قانعش کند:

- ببین، هیچ غلطی نمی‌تونن بکنن داداش؛ اونا حتی نمی‌دونن من کی هستم، تا حالا من رو ندیدن، حتی یه عکسم ازم ندارن... ببین داداش، من اومدم این‌جا تا با کمک هم بتونیم یه کاری کنیم. تا همه‌چیز رو بهم نگی من نمی‌تونم کاری کنم. می‌دونی کار کی بود؟

کمی فکر کرد و سکوت اختیار کرد:

- نمی‌دونم داداش؛ اما یه چیز رو خوب می‌دونم... هرکی بود از خودشون بود، می‌دونم که یه نقشه‌ی دقیق کشیده بود تا بتونه ایزدی رو کنار بزنه؛ شایدم یکی از شریکاش باشه... اون آدم مهمی بود.

- ببین اردلان؛ اون لحظه رو برام تعریف کن تا بتونم بفهمم داستان از چه قراره، وقتی اون‌جا رفتی بهادر کشته شده بود؟

سرش را تکان داد؛ اما حرفی نزد. هاله‌ی پر از ابهامی ذهن ارسلان را پر کرده بود. نفس عمیقی از سر بیچارگی کشید و به ساعتش نگریست:


romangram.com | @romangram_com