#در_انتظار_چیست_پارت_208

ریحان دستش را روی شانه‌ی ارسلان نهاد؛ شانه‌ای که از شدت بغض می‌لرزید. صورتش درهم فرو رفته و ناراحت بود. کاش می‌توانست درد فرزندانش را بکاهد. شاید این موضوع آرزوی تمام مادران باشد؛ اما اکثریتشان نمی‌دانند چه‌گونه باید این کار را کنند و معمولا از راه درستی وارد نمی‌شوند.

- شاید یه مشکلی داره عزیزم... شاید یه چیزی اذیتش می‌کنه.

با چشمان بارانی سرش را بالا گرفت و به ریحان خیره شد:

- همیشه از یه گذشته‌ی تلخ حرف می‌زد... ممکنه مربوط به اون باشه؟ اوایل که دیده بودمش، همیشه توی خودش بود؛ درگیری زیادی داشت... کم حرف می‌زد و همیشه گوشه‌گیر بود. نمی‌دونم مامان، دارم دیوونه میشم.

اما ریحان در برابر این همه بغض تنها توانست بگوید:

- درست میشه پسرم.

بعد از آن ارسلان به دستشویی رفت و آبی به دست و صورتش زد. به بیرون آمد و مشغول خوردن ناهار شد. ریحان به او گفته بود که باید به زندان برود و سری به اردلان بزند، شاید بتواند چیزی از زیر زبانش بیرون بکشد. بعد از خوردن ناهار، لباس مناسب و گرمی پوشید و به سوی زندان رفت. قرار بود شب به ویلای شینا برود و حرف‌هایش را با عمو و مادرش بزند؛ برای همین از‌‌ همان لحظه احساس رخوت و درماندگی به جانش افتاده بود.

ساعت ملاقات بود و معمولا شلوغ. ارسلان به زحمت و هزار صحبت توانست راه بیابد و به بخش ملاقات برود. پشت صندلی پلاستیکی نشسته بود و انتظار ورود اردلان را می‌کشید. در فضای غم‌انگیز و بسته‌ی زندان، احساس خفگی به او دست داده بود. گاهی بوی خون به مشامش می‌آمد. گاهی صداهای وهم‌آلودی از ناله‌ها و درماندگی‌ها. تصاویری از مردانی که با بالاتنه‌ی برهنه و خونین به جایی آویزانند و شکاف عمیقی به روی پشتشان دیده می‌شد.

ذهنش بسیار احساس مرگ می‌کرد. گویی این تصاویر که به واقعیت نیز نزدیک بودند، هراسی به جانش افکنده بود. احساس می‌کرد از هرچه زندان است به شدت «متنفر» است؛ چراکه او را به تصاویر شنیع و ضد انسانی هدایت می‌کرد. بوی عجیب عرق و صدای سر و صدای اطرافش که هرکدام به طریقی با زندانی مورد نظر حرف می‌زدند حواسش را پر کرده بود. کنارش پیرمردی لاغر و استخوانی بود که با ریش و موی سفید و صورتی پر از چروک، با زاری پرداخته و با صدای بلندی شکایت می‌کرد. آن طرف‌تر زنی جوان بود، چادری مشکی به سر کرده بود و میان اشک‌های ناملایمش به زاری مشغول بود. مرد مقابلش شوهرش بود که به جرم دزدی به زندان افتاده. حال آن زن تنها، میان باغی از گرگ‌های طمّاع و نر‌های چشم‌دریده گیر افتاده بود. حتی نمی‌دانست باید چه‌گونه خرج کودکانش را در بیاورد. طرف دیگر مادری با چشمان به اشک نشسته به پسر جوانش التماس می‌کرد. التماس‌ها و ضجه‌هایش بسیار دردآور بود؛ چراکه ارسلان با دیدنش لرزه‌ای خفیف به جانش افتاد. مادر التماس می‌کرد که در زندان سربه‌سر زندان‌بانان نگذارد؛ چراکه دفعه‌ی آخر زندان‌بانی به شدت او را شکنجه کرده بود و او را به حد مرگ زده بود. شکنجه‌هایی که مو به تن آدم سیخ می‌کرد، هرچند که چند روزی بود شدت شکنجه‌ها کم شده بود؛ اما همچنان زندان‌بانان به بد‌ترین شکل ممکن برخورد می‌کردند. این افراد از قشر صدمه‌دیده انتخاب می‌شدند؛ از آنانی که کودکی پر از عقده و دردآوری داشتند یا به سادیسم مبتلا بودند و از اذیت و آزار دیگران لذت می‌بردند. بعضی‌ها نیز برای آنکه بی‌رحم و دیوانه شوند، تربیت می‌شدند؛ با اعمال بسیار وحشتناک و ضد انسانی. آنان با دیدن این همه وحشت، ذهن و روحشان بیمار می‌گشت. با دیدن کشته‌شدن و شکنجه‌شدن، روحشان آزرده می‌گشت و کم‌کم وقتی وارد این وادی شدند و این اعمال را تجربه کردند، خود نیز به این بیماری دامن زده و خوشنود گشتند. ذهن آنان چنان شست‌وشو شده بود که باور داشتند که این اعمال درست و صحیح است؛ اما چندی نمی‌گذشت که بوی زننده‌ی تعفن را به خوبی در خود حس کردند و به این قضیه با چشم دیگری نگریستند. مرگ انسان در فراموش‌کردن انسانیت نهان شده است. کسی که به راحتی با این اعمال کنار بیاید، در واقع از ابتدا زمینه‌های مرگ را در خود پرورانده بود. عده‌ای نیز نمی‌توانستند این اعمال را مشاهده کنند، شب‌ها کابوس می‌دیدند و از جاهای تاریک و تنهایی وحشتی عجیب به جانشان افتاده بود. لرزش خفیفی همیشه در تنشان وجود داشت و به شدت از تفکراتشان فرار می‌کردند؛ چراکه تمام آن تصاویر دانه‌دانه و مو به مو، آنان را به وحشت می‌انداخت.

تصویر ذهن ارسلان خاکستری بود؛ گویی غروبی که رو به سیاهی می‌رفت، به جانش افتاده بود. سرباز ارسلان را آورد. صورت اردلان بسیار افسرده بود؛ اما می‌دانست که برای خویش نیست، برای پیغامی بود که به دست رسیده، در واقع برای این همه ظلم بود. او نیز مانند دیگر اعضا خانواده‌اش با ظلم و ستم به شدت مخالف بودند و تمام تلاششان را برای ازبین‌بردن ظلم می‌کردند.

گوشی را همزمان برداشتند. لبخندی محو لب‌های ارسلان را پر کرده بود و از دیدن برادرش دلتنگی‌اش پر کشیده بود. صدای لرزانش به گوش اردلان رسید؛ صدایی که بسیار تلاش می‌کرد عادی باشد:

- سلام پسر... خوبی؟


romangram.com | @romangram_com