#در_انتظار_چیست_پارت_207

سرش را به زیر افکند. بغض دوباره در گلویش شروع به لرزیدن کرد؛ گویی حباب پیر و خسته‌ای بود که هر لحظه امکان ناپدیدشدن و ترکیدنش وجود دارد. حرفی نزد؛ اما ریحان ادامه داد:

- ببین ارسلان، مطمئنم مثه این فیلم فارسیا نیست که عاشق اون دخترِ شینا شده باشی؛ اما می‌دونم که عاشق شدی، از سکوتت می‌شه فهمید. می‌دونم سخته؛ اما بیا یه‌کم واضح به قضیه نگاه کنیم. اردلان داره می‌میره، فقط یه قدم تا اعدام فاصله داره، می‌فهمی؟ هیچ مدرکی هم وجود نداره که بخوام کاری کنم. مگر اینکه مدرک رو تو از توی اون خونه پیدا کنی، بعد از این قضیه خودم اون دختر رو واسه‌ت می‌گیرم.

ارسلان با عصبانتی که سعی داشت کنترلش کند گفت:

- اصلا از کجا می‌دونین که تو اون خونه مدرکی وجود داره؟ اصلا چه‌طوری باید بفهمیم کار کیه؟

- ببین من مطمئنم که قضیه هرچی که هست توی اون خونه‌ست، مطمئنم که کار یکی از اعضای خانواده‌ست؛ چون اردلان روزی که داشت دستگیر می‌شد، گفت که کار خودشونه! این موضوع من رو به این شک انداخت.

- اگه دروغ گفته باشه چی مامان؟

- دروغ نگفته، من پسرام رو خوب می‌شناسم.

- تازه... نگار خودش نمی‌خواد با من باشه؛ حتی اگه این قضیه تموم شه.

لبخندی گوشه‌ی لب ریحان نشست. ارسلان سرش را از خجالت به زیر انداخته و حالت محزونی به خود گرفته بود. لحن ریحان کاملا نرم و مهربانانه گردید:

- چرا عزیزم؟ مگه دوستت نداره؟

ارسلان با درد سرش را چند باری تکان داد و گفت:

- چرا... می‌دونم که دوسم داره؛ ما با هم بودیم، خندیدیم، گشتیم، حتی پیش هم گریه کردیم، اون گفت که دوسم داره؛ اما یهو همه‌چیز خراب شد... گفت همه‌ش بازی بود؛ اما من میگم دروغ میگه. چرا باید با من بازی کنه وقتی هیچ سودی نکرده از این بابت؟ خودش هم گفت... گفت ما نمی‌تونیم با هم باشیم.


romangram.com | @romangram_com