#در_انتظار_چیست_پارت_206

ریحان کنارش نشست و دستش را روی دست ارسلان قرار داد تا بتواند با او همدردی کند:

- بگو عزیزم؛ من مامانتم... بگو و آروم شو.

- چه فایده داره آرامش وقتی می‌فهمی تموم آرزوهات رو باید با دست خودت گردن بزنی؟ آرامش فقط وقتی مهیا میشه که «انسان» بتونه با دستای باز آرزو کنه. آرزوکردن رو ازم گرفتن مامان، می‌فهمی یعنی چی؟ یعنی نمی‌تونم تصویری از آینده واسه خودم بسازم.

- پسرم... آینده چیز ترسناکیه! تصویر آینده فقط یه خیالِ تلخه. فراموشش کن. تو باید بدونی توی یه حبابی به اسم حال. اگه با دست خودت این حباب رو بشکافی، میفتی پایین. اون‌وقت دست و پات می‌شکنه. آینده فقط یه روی سکه‌ست، اون روی دیگه‌ش دروغه.

سرش را پایین انداخت. او خیلی‌وقت بود که دست و پایش شکسته بود. تنها نمی‌دانست که آینده واقعا برایش دردناک است. او تنها دوست داشت در رویا هم که شده، بتواند نگار را داشته باشد؛ اما حال با این همه شکست، به مفهوم واقعی کلمه «مُرده» بود، تنها راه می‌رفت و حرف می‌زد.

سکوت تا زمانی میانشان حاکم بود که حرف ریحان، ارسلان را میان غم شوکه کرد:

- عاشق شدی؟

با چشمان گشاد و نم‌گرفته به او خیره شد؛ اما مغزش درگیر چه‌گونگی کشف این راز بود. در ذهنش کلمات و واژگان متعددی ردیف می‌شدند:« یعنی از کجا فهمیده است؟ نکند سعید چیزی گفته! او همیشه باهوش بود؛ اما این قضیه که ربطی به صحبت‌ها و حتی حالم نداشت؛ چه‌طور باید او را منحرف کنم؟ اصلا منحرف‌کردنش چه فایده؟ مگر بداند چه می‌شود؟»

ذهنش درگیر این اتفاق بود. برای خودش سناریو می‌نوشت و به علت این ماجرا می‌پرداخت. میان افکار آشفته‌اش با شک و تردید لب باز کرد و گفت:

- چرا... چرا باید عاشق شده باشم؟

مادرش نگاه عمیقی به چشمانش انداخت؛ گویی به راحتی درون ارسلان برایش پیدا بود:

- من مادرتم بچه... حال و روزت رو ببین. می‌دونم که عاشق شدی؛ اما نمی‌دونم کیه که پسرم رو به این حال و روز انداخته. البته مطمئنم که تو به‌خاطر قضیه‌ی اردلان هم ناراحتی؛ چون اون خودش یه مانع برای توئه.


romangram.com | @romangram_com