#در_انتظار_چیست_پارت_205
ریحان برای او ناهار آماده کرده بود. با آنکه تمام فکرش پروندهی اردلان بود؛ اما نمیتوانست از ارسلان نیز غافل باشد. امید نیز تنها و شکستخورده، افسردگی گرفته بود و در همان آمل باقی مانده بود. شکست را با تمام تار و پود حس میکرد. از طرفی اردلان و زندانش، از طرف دیگر شغلی که با تمام وجود برایش تلاش کرده بود و از آن بدتر ارسلان و سرنوشت سوزناکش.
ریحان، زن بود. ریحان را باید درک کرد؛ چراکه او در کنار زنبودن، مادر نیز بود. زنبودن به معنای واقعی ازخودگذشتیست؛ اما مادربودن چیزی فراتر از این موضوع است. خسته بود؛ اما نمیگذاشت این خستگی به ارسلان و اردلان نیز نفوذ کند. صورتش را با سیلی سرخ نگاه میداشت تا نکند ناامیدی و افکار پوچش به دیگران نیز سرایت کند. ذهنش از افکار داستانپردازانه پر شده بود؛ همهاش فکر میکرد که اردلان را از دست داده و دادگاه دفاعیاتش را قبول نکرده است. فکرهایش همانند قرصهایی مخصوص خودکشی بود که دست سربازان میدهند. مدام روزی یکبار باید مصرف میشدند تا او به مرگ عقایدش بهتر دست یابد.
چه اشتراک عجیبی! این روزها همگان این طور شده بودند. گویی عقاید و ارزشهایشان یکی یکی و پشت سرهم، در صف اعدام منتظر مرگشان بودند. ارسلان کلید را در چرخاند و وارد خانه شد. از روزی که ریحان به خانهاش آمده بود، احساس بهتری داشت؛ دیگر ترس موزون گذشته یقهاش را نمیگرفت. آن پیر دانا راست میگفت؛ تنهایی یک راهی برای بیچارهشدن است!
ریحان که پشت گاز مشغول همزدن محتویات قابلمه بود، با بازشدن در با لبخندی مصنوعی به سوی ارسلان رفت و همانطور که با او حال و احوال میکرد آغوشش کشید:
- سلام مادر، خوش اومدی... خوبی عزیز؟
- سلام مامان... هی! بد نیستم. تو چهطوری؟
از آغوش یکدیگر بیرون آمدند. ریحان پالتوی بلند و مشکیرنگ ارسلان را در آورد و آویزان کرد، و در همان حال پاسخ داد:
- منم خوبم مامان؛ دانشگاه چهطور بود؟
بغضِ گلویش به چشمانش سرایت کرد؛ سرخشدن و متورمشدن رگهایش از چشمان مادرش دور نماند، دستش در هوا خشک شد و صورتش بهتزده شد. بعد از مکثی پالتو را در جای خود قرار داد و به سوی ارسلان رفت که حال روی مبل نشسته بود:
- چی شده مادر؟ چرا بغض کردی؟!
دستی به چشمانش کشید و رد اشک را پاک کرد. سرش را پایین انداخت و تنها توانست با صدایی بغضآلود و یواش پاسخ دهد:
- هیچی...
romangram.com | @romangram_com