#در_انتظار_چیست_پارت_204
ناگاه آثار تعجب از صورت نریمان کنار رفت و خشم و تندخویی جایگزینش شد. در اتاق خوابشان بسته بود و به همینخاطر نگران مریم نبود. به جلو گام برداشت و در یک حرکت بازوی نگار را با عصبانیت به چنگ کشید. نگار با ترس در جای پرید و همین که آمد جیغ بلندی بکشد، دست نریمان مانع شد. صدای پر از حرص و اخطارش در گوش نگار پیچید و باعث شد چشمان پر از ترسش، گشادتر شود:
- ببین جوجه! من از این زندگی یاد گرفتم هرچی که میخوای رو باید خودت به دست بیاری، حتی اگه شده به زور! تو با اون جوجه میخوای به چی برسی؟ من کشتارگاه جوجهها رو دارم، میخوای چی کار کنی؟ دست و پا زدن فقط روز مرگت رو نزدیکتر میکنه.
نفس به شمارهافتادهی نگار، با برداشتن دست نریمان به نفس عمیق بدل شد. سرفهای خفیف زد و با همان حالت گفت:
- من خیلیوقته جوجه نیستم! دیگه از کشتارگاه خشنت نمیترسم. آدمی که مُرده باشه نه از مرگ میترسه نه از زندگی، پس من رو تهدید نکن.
با دست محکم هولش داد و از او گذشت. و نریمان ماند و بهتی که باورش برایش سخت بود. چهطور شد که آن چشمان هراسناک به شجاعت بدل شود؟ تنها دلیلش بیپروایی است. بیپروایی و به ته خط رسیدن، در واقع دوروی یک سکهاند؛ کافیست که بیپروا شوی آنگاه به ته خط میرسی و کافیست که به ته خط برسی، آنگاه بیپروا میشوی. نگار نیز به ته خط رسیده بود. وسوسههایی در ذهنش مدام تکرار میشد. این روزها خاکستر انتقامش خونینتر شده بود، و منتظر بادی بود تا زندگیاش را به آتش بکشد. اشتهایی برایش نمانده بود که صبحانهای بخورد؛ برای همین لباسهایش را عوض کرد و همراه با یک پالتوی مشکی و مقنعهی همرنگ راهی دانشگاه شد. او تنها میخواست ارسلان را ببیند. دیگر هیچچیزی برایش جز دیدن او ارزش نداشت. شب با رویای او میخوابید و روز با شوق دیدنش بیدار میشد. تنها دلخوشیاش همین بود، هرچند که گاهی مجبور میشد به همین دلخوشی کوچک نیز پشت پا بزند. آن شب را هنوز به خاطر داشت. دلش بسیار گرفته و تنگ بود. گرفتگی و تنگی دل، تنها یک علت دارد؛ آن هم رود اشکهاییست که از ندیدنش خشک شدهاند. انسان تا اشک را دارد میتواند راهی برای آرامشش پیدا کند؛ اما اگر اشک نباشد به معنای واقعی به بنبست میرسد. نگار نیز دیگر چشمهی جوشان اشکهایش خشک شده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*شعر از سید مهدی موسوی
تنها بیدلیل زل میزد، رنگ نگاهش بیرنگ و کاملا خنثی بود. هیچ حسی درونش نبود؛ اما حقیقت در قلب تپندهاش بود که همیشه دلتنگ و پر سر و صدا خود را به نمایش میگذاشت. همهی روزهای تلخ و روزهای شیرینش کنار ارسلان به ذهنش آمده بود. اصلا مگر رهایش میکرد که بخواهد بیاید؟ افسوس میخورد و آه میکشید! کاش زندگی دفترش را طور دیگر مینوشت. نگاشتن این عشق گاهی نیاز به دلرحمی نیز داشت؛ اما نگار خود دلیل رحم بود. تا دانشگاه تنها به شیشهی کدر و گرفتهی تاکسی چشم دوخته بود. هوای سرد و مهگرفتهی شهر، عظمت زمستان را به رخ میکشید و او تنها با چتر سادهای در برابر ریزش برف و یک پالتوی نازک مشکی برای نفوذنکردن سرما پوشیده بود. گلولههای سفید و پرزهای نقرهفامش از سقف خاکستریرنگ و ابرهای در هم به زمین میریخت. خیابان با ردی از برف و آمیختهای از آب و یخ لیز شده بود. مردم با لباسهای گرم و چترهای مشکی و قهوهای- که رویش برفهای سفید و خیسی آبشدنش دیده میشد- در حال قدمزدن و دورشدن بودند. عدهای برای رسیدن به یک مکان گرم و عدهای نیز برای آنکه بتوانند در همین سرما نانی در بیاورند.
اما نگار، میان گونههای نیلگونش و بینی سرخرنگش، تنها مینگریست و قدم میزد. هیاهوی بارش برف در هیاهوی صدای ماشینها و بوقهای ممتدشان میپیچید. از دور سرو سبزی دیده میشد که به روی برگهای همچنان سبزش لایهای از برف سپید و خالص خودنمایی میکرد.
درختان با شاخههای خشک و بیرحم و صدای تِقتق چانههای لرزان و دندانهای ساییده به هم، جلوهای بینظیر به فصل سرد داده بود. دانشگاه آن روز دانشجویان کمی را جای داده بود؛ بیشترشان نیامده بودند یا از گزند سوز و سرما خود را تعطیل کرده بودند. در کلاس تنها نسرین و نگار و چندنفر دیگر از دختران و پسران به علاوهی ارسلان دیده میشدند. ارسلان نیز حالی به از نگار نداشت. صورتش همراه با تهریشی که رو به بلندی میرفت، در هم و سکوت زده بود. به روی ابروان مشکیرنگش، لایهی نازکی از برف نشسته و سفیدش کرده بود. به روی کاپشن مشکیـرنگش هنوز برف و خیسی آب دیده میشد. همهی اینها از چشمان نگار دور نمیماند. با آنکه اصلا رویش به طرفش نبود و خود را بیتوجه نشان میداد، تمام حواس و نگاهش به طور یواشکی معطوف ارسلان بود. مدام در دل برای زیبایی و صورت مردانهی ارسلان قربان صدقه ذکر میکرد و در خیالاتش بارها او را در آغوش کشیده بود. هنگامی که به آغوشش فکر میکرد، در واقع خود را اسیر حسرت و افسوس میدید.
استاد آمد و حرفها و درسهایش شروع شد؛ اما ارسلان تمام نگاه و حواسش به سوی نگار بود. نگاری که با گوشهی ناخنش ور میرفت و پوستش را از سنگینی نگاه ارسلان میکَند. تاب نگاه سنگین او را نداشت، بغض دوباره و سهباره گلویش را از آن خویش کرده بود. باورش نمیشد که او به همین سادگی از ارسلان، تنها شانس زندگیاش، دست کشیده است؛ اما در دل به این موضوع دلخوش بود که ارسلان چه با او باشد و چه تنها باشد، همچنان دوستش دارد. این موضوع همانند تسکینی بر روح زخمدیدهاش بود.
آن روز بسیار سخت گذشت. هنگام رفتن، ارسلان دوباره به التماس مشغول شد و از نگار خواست که او را بپذیرد؛ اما همچنان با رفتار سرد و خشک او مواجه شد و تمام امیدش نقش بر آب گشت. بدون هیچ امیدی راه خانه را باز گرفت و از دانشگاه و فضای بغضآلودش دور شد.
romangram.com | @romangram_com