#در_انتظار_چیست_پارت_203

صدای گنگ و گرفته‌ی مریم که میان فس‌فس بینی‌اش التماس می‌کرد، نگار را به فرط عصبانیت رساند:

- بابا به خدا حا... لم خوب نیست! دست از سرم بردار... نمی‌بینی دارم می‌میرم؟

- بهتر! بمیر اصلا آشغال بی‌ همه‌چیز...

نگار با سرعت در اتاق را باز کرد و بدون آنکه به پیراهن کوتاه و شلوارک گل‌گلی‌اش دقت کند، اخمی فولادین میان ابروانش نشاند و به سوی پذیرایی رفت. نریمان که شدت بازشدن در متعجبش کرده بود، از اتاق خواب نگاه مبهوتش روی نگار ثابت ماند؛ گویی خشکش زده بود!

صدای بلند و اعتراض‌آمیز نگار گوش دیوار را کر کرد؛ گویی کنترلی بر زبانِ دهان و پیکرش نداشت:

- چیه اول صبحی داد و بی‌داد راه انداختی، هان؟ فکر کردی فقط خودت بلدی زِرزر کنی؟ چیه چی می‌خوای کوفت کنی بگو واست درست کنم... آشغال!

نریمان آب دهانش را قورت داد و نگاهش را روی بدن نگار به حرکت در آورد. با لذتی که از چشمان نریمان می‌ریخت، نگار تازه به خود آمد و به وضعیتش چشم دوخت؛ آرام لب پایینش را گزید و با‌‌ همان ابروهای درهم کشیده گفت:

- جمع کن نگات رو دیو...!

نریمان به خود آمده و او نیز اخمی به ابرو نشاند و با‌‌ همان حالت پوزخندوارش گفت:

- خیلی خب! برو یه چی درست کن بلبل‌زبونی نکن بهت رو میدم.

و بعد نگاه تحقیرآمیزی به مریم که بر تخت افتاده بود انداخت و به دستشویی رفت. نگار ابتدا خواست به اتاق برود و لباس مناسبی بپوشد؛ اما نیرویی مانع این کارش شد، لبخند شیطنت‌واری به لب نشاند و تصمیم گرفت او را ازاین طریق اذیت کند و آزرده سازد؛ نفرت و انتقام چشمانش را کور کرده بود. زمزمه‌های شیطانی در گوشش مدام به پچ‌پچ مشغول بودند. برای همین با‌‌ همان حالت، آبی به دستو صورتش زد و اخمی جذاب به پیشانی نشاند. هنوز نیز روحش زخمی و دردکشیده بود؛ اما در این وضعیت تنها چزاندن نریمان خوشحالش می‌کرد. نریمان وقتی از دستشویی بیرون شد، از اینکه نگار لباس عوض نکرده بسیار متعجب و شگفت‌زده شد؛ طوری که آثارش به خوبی در چهره نشست و نگار را مطلع کرد. لبخند شیطنت‌وار روی لبان نگار پررنگ‌تر شد و درحالی که پشت گاز مشغول درست‌کردن نیمرویی بود گفت:

- گفتم این‌طوری نگاه نکن! دیشب ارسلان دلش تنگ شده بود، گفت واسه‌م عکس بگیر، منم لباس پوشیدم و واسه‌ش عکس گرفتم؛ ولی یادم رفت لباسم رو در بیارم.


romangram.com | @romangram_com