#در_انتظار_چیست_پارت_202

گلوله‌هایی که نابه‌هنگام از چشمانش جاری شده بودند و او تنها بغض کرده بود. حتی می‌ترسید که رویش را به سویش بگیرد و برای آخرین‌بار ببیندش؛ دل‌کندن از او برایش مرگ حقیقی بود. صدای سوت قطار در پیچاپیچ جاده‌ی مرگ، واگن‌هایی که درونش خون حمل می‌کردند و جاده‌ای که تا اعماق ذهن او دور می‌شد، هق‌هقی جان‌فزا به او می‌داد.

شاخه گلی که افتاد، وداعی که از ژرف‌انگیز‌ترین وادی عشق روی داد؛ همه در دفترخاطراتی که شاید در آخر سوزانده شود نوشته شد. دفتری که لابه‌لای ورقه‌هایش بوی گل نرگس می‌آمد. او تنها تصویری از یک جاده‌ی رو به سقوط می‌دید که خزانی زردرنگ تا خِش‌خِش برگ‌ها هدایتش می‌کرد.

و بامدادی که خورشیدش به خلطی خونین افتاده بود و غروبی که در پشت آن انتظار می‌کشید. غروبی که خورشید قرمزرنگش میانه‌ی خوبی با خاموشی داشت. برای همین روز‌های شب‌رنگ، سراسرِ دشت را فرا گرفته بودند. برای همین خدشه‌ی عمیقی بر صورت آسمان افتاده بود. ستاره‌ها به دار کشیده شده بودند و خورشید کنار مهتاب با چشم‌بندی سیاه‌رنگ، در امتداد خط‌کشی‌های راهروی مرگ قدم می‌زد.

«قسم به این شب و این شعرهای خط‌خطی‌ام

دوباره برمی‌گردم به شهر لعنتی‌ام

به بحث علمی بی‌مزّه‌ام در ِ گوشت

دوباره برمی‌گردم به امنِ آغوشت

به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ...

دوباره برمی‌گردم، به آخرین بـ ـوسه!» *

***

صبح آن شب، نگار در خواب بی‌خوابی‌اش دست و پا می‌زد. کابوس یقه‌ی زنانه‌اش را گرفته و حسابی ناآرامش کرده بود. به گریه از خواب برخاست، صورتش پژمرده‌تر از هر گلی بود. دستانش می‌لرزید و بسیار شوک‌زده شده بود. سعی کرد با نفس‌های عمیق و لرزانش به آرامش دست یابد؛ اما صدای فریاد نریمان تمام معادلاتش را برهم ریخت. ترس در شریان‌هایش می‌غلتید، او تنها با چشمان گشاد شده و لبان لرزان گوش فرا داده بود:

- د بلند شو دیگه زنیکه! هی مریضم مریضم... بلند شو یه چی بیار کوفت کنیم... اون دخترِ... هم که معلوم نی چه غلطی داره می‌کنه؛ مفت می‌خوره مفت می‌پوشه هیچ غلطی هم نمی‌کنه... بلند شو آشغال!


romangram.com | @romangram_com