#در_انتظار_چیست_پارت_201

دردناک بود! دشتی که به درخت‌های بید و جوخه‌های اعدام مجهز بود تا دهان‌ها بسته باشند. در واقع در دشت، تنها سلاح «ترس» بود. مردم را به هراسی مبهم گرفتار می‌کردند تا اگر کسی بخواهد حرفی بزند، خود با دست خود دهانش بسته شود. نمونه‌اش زنانی بودند که خود را با موی سرشان حلق‌آویز کرده و دهان بسته بودند و از طرف دیگر مردانی که افسار به زبانشان آویخته بود.

سرنوشت معلوم بود؛ کسی که نتواند این وضعیت را تحمل کند، از پرتگاه بی‌عدالتی به مزرعه‌ی وحشت پرتاب می‌شد و در واقع به سرنوشتی دچار می‌شد که تنها یک روی از وحشی‌گری‌های جامعه بود. به راحتی می‌توانیم تصور کنیم که آن هیولای وحشی خیلی‌ها را به تاراج برده.

اما یک سؤال اساسی باقی می‌ماند؛ اگر تمام آنانی که خود را به داری آویخته‌اند، با هم به مزرعه پرت می‌شدند، هیولا می‌توانست کاری کند؟ مطمئنا او تنها می‌توانست از پس یک یا دونفر بربیاید و در آخر قدرت مردم برایش اثبات می‌شد؛ اما آن هراس بی‌نهایتی که در ذهن مردم جای داده‌اند، تنها سلاحشان برای جلوگیری از این اتفاق است.

«به بـ ـوسه‌های تو در خواب احتمالی من

به فیلم‌های ندیده، به مبل خالی من

به لذت رؤیایت که بر تنِ کفی‌ام...

به خستگی تو از حرف‌های فلسفی‌ام

به گریه در وسطِ شعرهایی از «سعدی»

به چای‌خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به این‌همه که در سَرم مُدام شده

قسم به من! به همین شاعر تمام‌شده»

و چه غمگین بود، صدای پای تگرگی که پشت پنجره مُدام در سرم تکرار شده؛ همانند سیگاری که در انتظار قطار در راه‌آهن بی‌عدالتی روشن کردیم. سیگارش چه بود؟ تیر... تیر... تیر...! و معشوقه‌ای که با یک شاخه گل نرگس، با چشمان خیس از گلوله‌های تضمینی، با‌‌ همان کلاه سفید رنگ ابریشمی‌اش، به روی پنجه‌ی پا ایستاده تا برای آخرین دفعه رویش را ببیند.


romangram.com | @romangram_com