#در_انتظار_چیست_پارت_200
دخترک نیمهجان به روی سنگلاخها کشیده میشد تا عاقبت به درون تونل رفتند. آنقدر تونل تنگ و کوچکی بود که هیولا با سر و قامت خم شد دخترک را میکشید. استخوانهای پوسیده و زردرنگ انسانی در لابهلای خاک رخ مینمودند که مانند آهنی زنگزده بو میداد.
از دهان و دماغ دخترک خون، مانند سیل رودخانهی طغیانکرده بود. چشمهایش هیچچیزی را نمیدید؛ اما شمیمِ شبرنگ خون در اعماق وجودش نفوذ کرده و او را به تهوع وا میداشت. در تاریکی مطلق، تنها اطلس کهرباییرنگ چشمان هیولا دیده میشد.
عاقبت به فضای بازی رسید که همانند یک اتاق بزرگ بود. دیوارها از خاک و گلِ خونین درست شده بودند. نور کم مهتاب از طریق محفظهی میلهای سقف که به فضای باز منتهی میشد، اطراف را روشن مینمود. صدای خندههای وهمآلودی در گوش دخترک میپیچید که بیشتر به ناله بدل بود.
تپهای از جسدهای انسانی گوشهای از اتاق دیده میشد که عریان روی هم افتاده و پوسیده بودند. بوی بد تعفن و مرگ میان نفسهای زهرآگین هیولا دخترک را به استفراغی خونی مبتلا کرد. رحمی در کار نبود. با دستان بزرگ و کثیفش که زیر ناخنهای بلند و زهرناکش لایهای از خون نشسته بود، دخترک را به چنگ کشید و لباسهایش را درید و سپس خون او را همانند شرابی کهنه نوشید و به روی تپهای از اجساد رها کرد. آنجا بود که شب میان گریههای خونیاش دست به خودکشی زد و جهان در خلائی از پوچی گرفتار شد.
«به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خوابرفتن تو روی تخت یکنفره
به خوردنِ دمپایی بر آخرین حشره
به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»
به دستهای تو در آخرین تشنّجهام
به گریهکردن یک مرد، آنورِگوشی
به شعرخواندنِ تا صبح بی همآغوشی»
romangram.com | @romangram_com