#در_انتظار_چیست_پارت_199

لبخندِ گریه بر صورتش نشست و لرزش عجیب دخترک او را به ترس انداخت؛ طوری که خورشیدِ درونش به غروب کشیده شد. کمی که چشمانش را دقیق‌تر کرد، پشت بید بی‌مجنون، هزاران بید دیگر دید که بر هرکدامشان جفتی به دار کشیده شده بودند. افسوس خورد و در سرازیری جیغ، از پرتگاه به عمق فاجعه پرت شد.

«نگاه می‌کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است

به کودکانه‌ترین خواب‌های توی تنت

به عشق‌بازی من با ادامه‌ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون

به بچّه‌ای که توام! در میان جاری خون»

روز مشکی‌پوش بود. شب مانند قرص ماهی کامل، در آفاقِ خسته‌ی زندان می‌تابید. گندم‌زاری بود که گندم‌های طلایی‌رنگش به داس محکوم بودند. باد همانند خنیاگر غمگینی در لابهلای ساقه‌های بی‌سر گندم می‌وزید و هوشِ مدهوش مزرعه را به سخره می‌گرفت. گندم‌زاری که مترسکی سنگی داشت. در اطراف آن، هیولایی زندگی می‌کرد که بسیار بی‌رحم بود؛ هیولایی که نیمه‌ی پایین بدنش انسان بود و نیم‌تنه‌ی بالایش یک موجود رقت‌انگیز. بدنش از اژدها‌های کوچک و تنیده به هم درست شده بود که مدام در حرکت بودند و آرام نداشتند. دستانش به کبودی می‌زد و ناخن‌های کثیف و بلندش همانند تیغه‌ای تیز برای دریدن بود.

سرش از سرِ گرگی درنده شکل گرفته بود که مردمک‌های باریک مشکی‌رنگش در سیاره‌ای مانند عطارد معلق بود. زبانش زبان مار بود؛ باریک و دو شاخه که مدام در رفت و آمد و بیرون و شد بود. نیش زهرآگینش تا اعماق وجود پیش می‌رفت و طعمه را در خود می‌شکست. نیم‌تنه‌ی پایین بدنش لـ ـختـ و عور بود. شباهنگام در موقع وزیدن باد و صدای ناقوس مرگ، در سراشیبی وحشت قرار می‌گرفت. زوزه‌های گرگ‌مانندش در فضای تاریک و مهتاب به زنجیرکشیده‌شده می‌پیچید. چشم در تاریکی مطلق کار نمی‌کرد، تنها اتصالی مهتاب بود که مدام روشن و خاموش می‌شد.

دخترک از پرتگاه به مزرعه پرتاب شد. بوی نم گیسوانش در لای گندم‌زار تراوش شد. آسمانِ بی‌رحمِ خشم در تاریک‌ترین نور خود از اعماق وجودش قطره‌های کوچک و حباب‌مانند خون را می‌بارید و رود خون‌آلودی لابه‌لای ذرات خاک از حجله‌ی قبر جاری می‌کرد. صدای نفس‌های پی در پی و ضربان شدید قلب کوچک دخترک، زمزمه‌کنان در گوش شب می‌پیچید. زانوان عریانش زخمی بود. هنوز هم از پای برهنه‌اش خون می‌چکید. هیولای شب پا تند کرد و خوشه‌های خشک‌شده‌ی گندم را زیر پا له کرد و در ثانیه‌ای ناخن‌های خشمگینش را با غرّشی وحشتناک به صورت دخترک کشید و او را درید. خونِ جاری روی زمین بسیار فزون‌تر شده بود. جسم نیمه‌جان و ژنده‌ی دخترک، روی خاک سرد مزرعه به تشنج افتاده بود و هر لحظه خون از دهانش بیرون می‌چکید. مردک‌های خواب‌گرفته‌اش به بالا می‌رفت و سفیدی به خون نشسته‌اش را نمایان می‌کرد. موهای نرم و لطیفش حال در چنگال هیولا اسیر شده بود. صدای نفس‌های غرّش‌مانندش در دل شب لقلقه می‌شد. کشان‌کشان دخترک را به روی خاکّ از خون رنگین، می‌کشید و بعد به تونلی زیرزمینی رسید؛ تونلی که خاک را شکافته و در اعماق آن نفوذ کرده بود، تاریک‌تر از شب بود و فضای بسته‌اش عجیب بوی خون می‌داد.


romangram.com | @romangram_com