#در_انتظار_چیست_پارت_198
صحبتش را با تند خویی قطع کرد:
- ساکت! برو اونور.
سرباز با تردید از آنان فاصله گرفت، اخم کمرنگی میان ابروانش بود و به اردلان مینگریست. تمام ذهنش درگیر اردلان بود که در نظرش «بچه»ای بیش نبود. فاصلهی میانشان را پر کرد و دقیق روبروی او قرار گرفت. بوی تهوعآور دهانش پرزهای بینی اردلان را تحریک کرد. داشت فکر میکرد که این دیگر کیست؟ فکر میکرد که دردسری دیگر و یک توهینکنندهی دیگر روبرویش ایستاده که او نیز چیزی میخواهد و دستوری دارد. بیراه هم فکر نمیکرد. فرد بعد از چند نفس عصبی و کشدار، همانطور که با دقت اطراف را از نظر میگذراند، برگهی کوچکی را در جیب اردلان نهاد و سرش را به گوش او نزدیک ساخت و آرام گفت:
- اون چیزی رو که تو جیبته میدی به برادرت؛ از طرف یه دوسته. فراموش نکن.
اردلان از رفتار او بسیار شوکزده و متعجب بود. با خود میگفت:« یعنی چه چیز را میخواهد که به ارسلان بدهم؟ اصلا او ارسلان را از کجا میشناسد؟ نکند برایم دردسر شود!» دل در دل نداشت تا ببیند که چه چیزی در جیبش نهاده بود. با دستور او سرباز اردلان را به سلولش منتقل کرد. وقتی قفل دستبند از دستانش باز و رها شد، بدون توجه به عباس که ماجرا را میپرسید به روی تخت پرید و کاغذ را از جیبش خارج کرد. فرید و سهیل به سالن ورزش رفته بودند، عباس کنجکاوانه سرک میکشید. نگاه اردلان هرلحظه متعجبتر میشد؛ به روی کاغذ چنین نوشته بودند:« ارسلان، ازت میخوام به پدر و مادرم بگی که نگرانم نباشن من حالم خوبه؛ صبور باشن. یوسف محمدی»
عباس که اخم کمرنگی داشت، وقتی دید سر از ماجرا در نمیآورد، با تندخویی پرخاش کرد:
- د بگو بینم چیه دیگه!
اردلان در فکر فرو رفته بود. بارها اسم را در ذهن خود بالا و پایین کرد، نمیشناختش؛ اما برادرش ارسلان، حتما او را میشناخت؛ چرا که فرد نام او را آورده و از او خواسته که خبرش را به پدر و مادرش برساند. و اما یوسف محمدی؛ دانشجوی رشتهی پلیتکنیک، یکی از فعالان دانشجویی.
از طرفی چند روز پیش، خبر کشتهشدن یکی از افراد مهم در زندان پخش شد و اسم اردلان به عنوان متهم به قتل او، کل زندان را برداشت. یوسف با آنکه حال خیلی بدی داشت؛ اما توانست ارسلان را به یاد بیاورد. دوماهی میشد که خانوادهاش از او خبری نداشتند؛ برای همین یوسف با توجه به وضع وخیمش به شرط دادن پول هنگفتی به زندانبان، از او خواست که این متن را به اردلان برساند. زندانبان که بیژن نام داشت، فردی طمّاع و چشمدریده بود. خود که با بند ۳۵۰ ارتباطی نداشت؛ اما از طریق برادرش، رضا، این متن را به دست اردلان رسانده بود. یوسف پسری جوان با سن بیست و نه سال بود، صورتش زیبا و خندان و حس وجدانش همیشه گامی جلوتر از دیگران و بینش و مقاوتش مثالزدنی بود. با آنکه وضعش اصلا خوب نبود، چیزی در این باره به خانوادهاش نگفته و اظهار کرد که خوب است؛ اما تنها خود و عدهای از خدا بیخبر میدانستند که او وضع بسیار وخیمی دارد. یوسف که به آسم مبتلا بود، در فضای بسته و خفقان سلول انفرادی به سر میبرد. حال روحی و جسمیاش هیچ به زندهها نمیمانست.
اردلان ماجرا را برای عباس شرح داد. عباس که یکی از قدیمیهای آن بند بود، اسم یوسف را چندباری شنیده بود و قضیهاش را برای اردلان توضیح داد.
صدای زوزهی باد در فضای نیمسوختهی شب میپیچید، گلدانهای گِلی با زخم شکستهشدن در برابر باد، تن به گورهای ابدی میدادند. در دل اعماق جنگلِ ترس و غروبِ کفن، صدای نالههای گنگی میآمد. دخترکی پابرهنه میان دشتی از خودکارهای به زنجیرکشیدهشده میدوید. آنقدر دوید و دوید تا با پاهای خونآلود و صورتی خیس از اشک به تکدرخت بزرگی رسید که در دل صحرای برهوت خودنمایی میکرد. آسمان خاکستری بود و صدای فریادِ سکوت نعره میکشید.
نسیم مرگباری میوزید که زمزمههای سکوت را در دل دخترک بیدار میکرد. چشمانش را در اطراف چرخاند و به روی درخت بزرگ بید که حال بیمجنون میگریست متوقف کرد. سکوت ِ جیغ در چشمانش زبانه کشید. با وحشتی عجیب گامی به عقب نهاد؛ اما پرتگاه پشت سرش او را متوقف کرد. دو سرخورده و بیکس، در کشاکش اعدامِ زندگی، به شاخههای خشک و بیرحم بید آویزان بودند؛ یکی دختری بیپناه، و دیگری پسری جانفدا. پوست چروکیدهی تنشان کبود بود. زخمهای فجیع به روی صورتشان خودنمایی میکرد. دهان دخترک با موهای پریشان و پر کلاغیاش بسته شده بود و پسرک زبان زردرنگش را بیرون فرستاده و زنجیر کشیده بود.
romangram.com | @romangram_com