#در_انتظار_چیست_پارت_197

همان لحظه با‌‌ همان لحن بغض‌آلود و لرزان، صدایش را بلند کرد و گفت:

- نگهبان، ملاقات تمومه.

سربازی به داخل آمد و اردلان را در برابر چشمان نگران و نمناک ریحان به بیرون برد. آخرین نگاه‌های تب‌دار را به مادرش کرد. لاخه موی سپیدی از مقنعه‌اش بیرون زده بود که قلب اردلان را در سینه شکاند. احساس حقارت و بدبختی وقتی بیشتر شد که فهمید همه‌ی این‌ها تقصیر خودش بود؛ با غدبازی‌ها و یک‌دندگی‌هایش، با تمام مغروربودن‌هایش در مقابل ارسلان.

بار‌ها می‌گفت کاش به گذشته بازمی‌گشتم؛ اما ما بهتر می‌دانیم که او بازهم این‌ها را تکرار می‌کرد!

وقتی در بسته شد و از اتاق دور شدند، شهرام میان راه ظاهر شد. پوزخند پیروزمندانه‌ای به لب داشت و نگاهش بسیار زهرآگین بود. مقابلش ایستاد و با‌‌ همان خشم کنترل‌شده و تحقیرکننده زیرگوشش نجوا کرد:

- عاقل بودی مگه نه؟ البته که بودی. تو یه بزدلی اردلان رادمهر! این رو از چشمات هم میشه فهمید. فقط دوست داشتم یه کلمه حرف بزنی... اون موقع مثل سگ رو سنگ مستراح می‌کشوندمت... بعد مجبورت می‌کردم غذات رو از رو سنگ دستشویی برداری و گاز بزنی! می‌دونی که‌، ها؟ من با کسی شوخی ندارم!

اردلان با دهان باز و مردمک‌های لرزان به روبرو خیره بود و با ترس به سخنان شهرام گوش می‌سپرد. لب‌های شهرام یک‌سانتی‌متری گوش اردلان بود، موهای کوتاه و لطیف گوشش با نفس داغ و زهرآگین شهرام به لرزه می‌افتاد. بعد از زدن حرف‌هایش، سرش را عقب برد و به سرباز دستور داد که او را به سلولش ببرد.

اردلان با خود کلنجار می‌رفت؛ نفرتِ درونش بسیار خطرناک و زجرآور بود. تنها دوست داشت فرصتی گیرش می‌آمد و تلافی و انتقام این همه توهین را از شهرام می‌گرفت. زنجیر در دستش مدام بر هم ساییده می‌شد و صدای ضعیفی از خود را منتشر می‌کرد.

هنوز زیاد دور نشده بودند که یکی از زندان‌بانان جلویشان را گرفت. اندامی لاغر و صورت خشکی داشت؛ دماغ بزرگ و صورت گرد، به همراه ته‌ریش و یقه‌ی تا بیخ بسته‌شده. ابروهای پیوندی و باریک، چهره‌اش را تکمیل می‌کرد. رو به سرباز کرد و با لحن تحکم‌واری گفت:

- برو اون طرف‌تر، زندانی رو به من بسپر.

سرباز بنا به اعتراض نهاد و گفت:

- اما قربان...


romangram.com | @romangram_com