#در_انتظار_چیست_پارت_196

- بابا چه‌طوره؟ هنوزم دفتر میره؟

ریحان نگاه خسته‌ای کرد و با استیصال گفت:

- روزنامه رو بستن.

با تعجب سرش را بلند کرد و گفت:

- چرا؟!

ریحان نخواست حرفی بزند تا او احساس گـ ـناه کند؛ برای همین او نیز از حقه‌ی اردلان استفاده کرد:

- ولش کن مادر! بگو... بگو ببینم چه اتفاقی افتاد؟ تو حتی یه کلمه هم حرف نزدی؛ همه‌ش میگی بی‌گناهم... خب یه تلاشی بکن.

کلافه سرش را بار‌ها تکان داد و با لحن پرتشویشی گفت:

- نمی‌دونم مامان نمی‌دونم... شاید واقعا کارخودم بود. من اون لحظه حالت طبیعی نداشتم.

- اما نه؛ این‌طور نیست. من می‌دونم پسرم این کار رو نمی‌کنه. تو بی‌گناهی اردلان، پس بهتره لج نکنی و سر جونت قمار نکنی.

سکوت کرد و بعد از لحظه‌ای، با لحن پر از غمش گفت:

- من اگه قمارباز بودم وضعم این نبود مامان. قمارباز واقعی از باختن نمی‌ترسه؛ اما من چرا... من از باختن می‌ترسم، مامان می‌ترسم.


romangram.com | @romangram_com