#در_انتظار_چیست_پارت_195
مقابل در از حرکت ایستادند. شهرام با همان نگاه نفرتبارش به اردلان خیره بود و با چشمانش خط و نشانهایی برای او کشید، قبل از آنکه در را باز کند، زبان به دهان گرفت و با لحن تمسخرآمیز و تهدیدکنندهای گفت:
- حواست رو جمع میکنی کوچولو... یادت که نرفته، اگه حرفی بزنی خانوادهت رو میکشن. اگه فکر میکنی که شوخیه میتونی امتحان کنی، هه! اونوقت جای اینکه خودت بری اون دنیا سه تا احمق دیگه هم همرات میان.
اردلان تنها نگریست، چهقدر غمگین و ساکت بود؛ گویی هیچ زبان و شجاعتی نداشت تا مقابلش ایستادگی کند و فحشی نثارش کند. همیشه از چیزهایی میترسید که ممکن بود تمامش دروغ باشد. در او ترس آنقدر شعله کشیده بود که ذهنش را از کار انداخته بود. نمیدانست که اگر از خانوادهاش کسی کشته شود، تمام شکها از او برداشته میشود. تنها میهراسید که آنان این کار را بکنند و دیگر به هیچچیزی فکر نمیکرد؛ یعنی نمیتوانست فکر کند. ترس ازدستدادن خانواده و عزیز، حتی از اعدام نیز ترسناکتر بود و او میدانست که فرزند و برادر بدی بوده و حالا میخواست با این به اصطلاح فداکاری کمی از بار روی دوشش را کم کند.
به آرامی وارد زندان شد. شهرام بیرون اتاق ماند و ریحان با چشمان اشکآلود و ناباورش به صورت افسرده و بیروح اردلان خیره شد. باورش نمیشد که این همان دُردانهی کوچکش باشد؛ با لباس زندانیان و موهای پریشان. نتوانست خود را کنترل کند، خیز برداشت و او را در آغوش پرمهر مادرانهاش جای داد. قربانصدقههای مادرانه عجیب دل اردلان را تنگ کرد. سخت گریست و مشامش را از بوی مادرش پر کرد، دل نداشت از او جدا شود، ریحان نیز او را میبوسید و بو میکرد؛ گویی میترسید که این لحظه نیز خیال باشد. تنها دیوارهای سرد و خاموش بودند که با بیرحمی کامل- که از زندان به ارث برده بودند- این منظرهی مادرانه را به تمسخر و بیتفاوتی بگذرانند، وگرنه حتی صندلیها و میز نیز به اشک آمده بودند. به سختی از یکدیگر جدا شدند و پشت میز نشستند. اتاق روشن بود و دیوارها نیز سفید؛ عجیب چشمانشان در این روشنایی متضاد با فضا برق میزد. ریحان میان اشکهای بیاختیارش فسی کرد و با پشت دست اشکهایش را پس زد. لبخندی غمگرفته به لب زد و سعی کرد روحیهی اردلان را خراب نکند. صدایش بسیار لطیف و مادرانه بود:
- خوبی پسر گلم؟ اینجا غذاش خوبه؟ اذیتت که نمیکنن مامان، ها؟ ببین پسرم چهقدر لاغر شده... عزیز دلم کاش میمردم تو این حال نمیدیدمت!
میان لبخندش بیاختیار اشک میریخت. اردلان که بغض خفهاش کرده بود، به زحمت بغضش را قورت داد و با صدای ضعیف و خستهاش گفت:
- گریه نکن مامان... گریه نکن... من خوبم خوب بهمون میرسن...
سپس پوزخندی کورکوانه زد و در دل گفت:« همانند گوسفندی که برای قربانی آماده میشود...» انگار سخنش را از چشمهایش خواند؛ اما سکوت کرد. سعی کرد مسلط باشد و برایش همهچیز را بگوید. باید همهچیز را امروز میفهمید تا برای دادگاه تجدید نظر خود را آماده میساخت؛ برای همین گلویی صاف کرد و لبخند عمیقتر، اما پردردتری به لب نشاند. ورقههایش را روی میز جابهجا کرد و با لحنی که سعی داشت محکم باشد و اردلان را نیز فولادین کند گفت:
- ببین پسرم، نگران هیچچیز نباش... تو بیگناهی، ما همه باورت داریم.
صدایش را پایین آورد و گفت:
- برادرت نجاتت میده. تنها باید حرف بزنی. اون نقشههایی تو سرش داره؛ اما حتی نمیدونه اون روز چه اتفاقی افتاد.
اردلان سرش را پایین انداخت و حرفهای شهرام را در ذهنش مرور کرد. هراس مانند گیاه روندهای بی هیچ اختیاری در جانش روییده بود. سعی کرد موضوع را منحرف کند؛ برای همین در همان حال لبخندی به لب نشاند و گفت:
romangram.com | @romangram_com