#در_انتظار_چیست_پارت_194

باتوم در مشتش فشرده شد و ضربات ریتمیکش را متوقف کرد. با قدم‌های آهسته به جلو قدم برداشت و مقابلش از حرکت ایستاد. چشمان زهرآگینش به صورت هراس‌زده‌ی اردلان کشیده شد و بعد به چشمان پر از خشم عباس. می‌دانست که این بشر از هیچ چیزی نمی‌ترسد؛ برای همین سربه سرش نگذاشت و با‌‌ همان لحن زهردارش گفت:

- رادمهر! با من میای.

عباس با خشم دستش را بالا آورد و به نشانه‌ی ممانعت از بلندشدن اردلان روی تخت گذاشت و گفت:

- چی کارش داری؟

نگاهش را با تمسخر بین آنان تاب داد و گفت:

- نگران نباش، به کفترت آسیبی نمی‌رسه. فقط باید بیاد؛ چون وکیلش اومده دیدنش.

نگاه عباس با تردید و شک عجین شده بود. دستش را برداشت و هشداردهنده به سویش گفت:

- ببین شهرام، باور کن این‌بار گردنت رو می‌شکونم اگه این پسر رو به چیزی تهدید کنی، ملتفتی که؟

بدون آنکه چیزی بگوید، با نگاه کینه‌توزش نگاهی انداخت و با دست او را پس زد. اردلان از تخت به پایین آمد و همراه با زندان‌بان از سلول خارج شد. نامش شهرام بود. قد متوسطی داشت و هیکل روآمده‌ای. چهل و چهارسال سن را گذرانده بود و در زندگی همیشه طمّاع‌بودن را در پیش می‌گرفت. پوست سبزه‌ای داشت و صورتی کشیده و استخوانی. صورتش بدون مو بود؛ اما زیر چانه‌اش به طور نامرتب ریش‌های سیاه‌رنگی روییده بود. چشمانش بسیار وحشتناک و ابرو‌هایش خمیده بود. نفرت عجیبی از زندانیان داشت و معمولا هیچ‌گاه با آنان درست رفتار نمی‌کرد؛ گویی ارث پدرش را خورده باشند، همیشه درگیر آنان بود و با بد‌ترین حالت توهین و تمسخر را برایش در پیش می‌گرفت. گاهی شده بود که آنان را به بد‌ترین حالت مجازات کند و کسی هم بویی نبرد. آن‌قدر ذهنش درگیر کودکی و پدر نامهربانش بود که همیشه فکر می‌کرد باید زندان‌بان باشد و عقده‌اش را طوری روی این بیچارگان خالی کند.

بد‌ترین سلاح او توهین بود؛ توهین‌کردن، بدرفتاری و مجازات‌های سخت و طاقت‌فرسا. کارش را هیچ‌گاه درست انجام نمی‌داد؛ اما به علت این تندخویی‌هایی که نشان می‌داد همیشه مورد قبول و تشویق قرار می‌گرفت؛ چراکه لازمه‌ی زندان‌بان خوب بودن، کشتن انسانیت و مهربانی بود. زندان‌بانی که دلش به حال زندانی‌اش بسوزد، مانند گرگی است که عاشق بره‌اش بشود.

حال او گره‌ای کوری برای اردلان به حساب می‌آمد؛ چراکه او مامور بود تا نگذارد اردلان چیزی به وکیل یا برادر و دوستانش بگوید؛ اما اردلان باید حرف می‌زد، باید راهی پیدا می‌کرد تا از شر تهدید‌ها و توهین‌های او رهایی می‌یافت. اما او می‌هراسید؛ از تهدید‌های بی‌رحمانه و توهین‌های بسیار زننده‌ی شهرام می‌هراسید. مانند ماهی سرخی بود که گیر کوسه‌های بی‌رحم افتاده باشد.

از راهروی طویلی گذشتند. اتاقکی کوچک که میز مستطیل‌شکلی درونش قرار داشت، محل ملاقات زندانیان با وکلای خویش بود، ریحان در آن اتاق انتظار می‌کشید. چشمانش بسیار اشکی و غم‌آلود بود؛ گویی طاقت دیدن فرزندش را در این حال را نداشت. بسیار زندانی و متهم دیده بود که بی‌گـ ـناه سرشان بالای دار رفته، با اینکه برای آنان نیز دل می‌سوزاند و غم می‌کشید؛ اما اکنون غمی بزرگ‌تر و ترسی عظیم‌تر از آن روز‌ها را تجربه می‌کرد؛ چراکه فرزندش در دست اعدام قرار داشت و تنها راه نجاتش، ازخودگذشتی ارسلان بود.


romangram.com | @romangram_com