#در_انتظار_چیست_پارت_193

اردلان که از او حساب می‌برد، صاف در جایش نشست و با صورتی شوک‌زده به او خیره ماند و بعد از قورت‌دادن آب دهانش، کمی با خود کلنجار رفت و با لحن پرتشویشی گفت:

- آخه عمو... تو که نمی‌دونی، دارم دیوونه میشم؛ اگه... اگه... اگه...

عباس با خشم به او توپید و صدایش را قطع کرد:

- بسه دیگه! اگه اگه اگه... نگران نباش بت میگم. خدا کِریمه.

پوزخندی معنادار به روی لبانش نشست و درحالی که به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود گفت:

- کرامت خدا واسه کساییه که براش مفیدن، منی که تو عمرم یه رکعت نماز نخوندم فکرکنم نباید کرامت خدا نصیبم شه.

عباس دستان اردلان را در دست گرفت و با‌‌ همان اخم و تَخم به او پرید:

- چـ... ـی داری میگی واسه خودت؟ اون اوس کریمی که من می‌شناسم خیرش به همه رسیده، فقط ما آدما اونخدی بی‌حیاییم که هیش‌کدومش یادمون نمی‌مونه، ملتفتی که؟

سر اردلان پایین بود، داشت با خود کلنجار می‌رفت و بسیار فکرش درگیر بود. از آن روز که ارسلان دیده بودش بیشتر نگران بود. چیزی نمی‌دانست، هیچ‌چیز نمی‌دانست و این موضوع بسیار آزرده‌اش می‌کرد. نمی‌دانست باید به ارسلان اعتماد کند یا خیر؟ هرچند گذشته و فداکاری‌های ارسلان هیچ‌گاه فراموشش نمی‌شد؛ اما ناخودآگاه ترسی عجیب در جانش افتاده بود و او را ذره ذره می‌کشت.

همان لحظه صدای باتومی که به میله‌های سفیدرنگ و یخ‌بسته‌ی سلول می‌خورد، نگاه‌های آنان را به آن‌سو دعوت کرد. عباس خشم نگاهش را بیشتر کرد و به صدایش گوش سپرد:

- ببینم عباس! تو و این بچه چه سر و سری دارین؟

- به تو چه پیری؟


romangram.com | @romangram_com