#در_انتظار_چیست_پارت_192
نریمان اما با همان چشمان زهرآگینش حرفش را زد و به آرامی اتاق را ترک کرد. وای که چهقدر نگار روز سختی داشت! از وحشت به خود میلرزید. پنجره باز بود و وزش سهمگین باد، این حالتش را تشدید میکرد. او که بسیار آزرده و غمگین بود، با این وحشت خفهکننده، احساس کرد که نفسش بالا نمیآید و سردی هوا نیز این حالتش را بدتر کرده بود. گویی خون در رگهایش منجمد شده باشد یا تمام وجودش غرق نفرت و کینه گردیده باشد و از همه بدتر، رنگ خوش عشق جایش را به سیاهی نفرت داده باشد. غمگین و سرخورده به زیر پتو خزید و در تاریکی آن با هراسی بینهایت عمیق چشمانش را بست.
***
مردم از هراس چیزهای زیادی میدانند؛ اما ترسناکترین اتفاق، گذشته است. تفکرات ذهنی آدمها از بخش عظیمی از هراسها تشکیل شده که همه آن را انکار میکنند. نگار و ارسلان، اردلان و مادرش ریحان، چهطور بگویم؟ تمام آدمهای سرگشتهی این غمنامه؛ حتی نریمان درگیر هراسهای نامرئی و مرئی ذهنشان بودند. همگی از یک راز بزرگ رنج میبردند. همگی به سختی روزگار را پشت سر میگذاشتند و در واقع همگی از یک حادثه متولد شده بودند. چه زیبا میگفت شاملو که انسان با نخستین درد متولد میشود.
فردای آن شب ریحان مادر ارسلان و اردلان به تهران آمد. او که وکیلی زبردست و دانا بود، باید راهی برای نجات فرزند در بند زندانیاش پیدا میکرد.
اردلان در بند ۳۵۰ زندان... به سر میبرد؛ بندی عمومی که زیر نظر قوهی قضاییه بود و ساختمانی دو طبقه داشت و میان آن یک حیاط مربعشکل وجود داشت. اتاقکهای مختص زندانیان حدودا ششمتر در ششمتر بود و تعداد افراد آن بستگی به آن روز داشت که چندنفر باشند. اردلان نیز در اتاقکی که چهارنفر در آن بودند به سر میبرد.تختهای سهطبقهی فلزی که میلهی آن سبزرنگ بود در اتاقکها قرار میگرفت و یک تلویزیون برای تماشای برنامههای رسانهای. سرویس بهداشتی و حمام نیز در یکی از ضلعهای حیاط قرار میگرفت.
آن روز اردلان با همان صورت غمگرفته و خستهاش به روی تخت دراز کشیده بود. این روزها به سختی برایش میگذشت؛ نایی برای همصحبتی با همبندیهایش را نداشت و بسیار در هم بود.
او همراه با سهتن دیگر در سلول به سر میبردند. یکی از آنان که جوانی کمسن و سال و تقریبا بیست و یک ساله بود، فرید نام داشت؛ فریدِ مرادی. بدن نحیفی داشت و صورت استخوانی، بینیاش قوس کوچکی داشت و تهریش سیخشدهاش از صورتش بیرون زده بود. عینک سادهای نیز به چشم میزد که او را ضعیفتر نشان میداد. بهخاطر طلاق و ندادن مهریه به زندان افتاده بود. او که به گفتهی مادر و پدرش به خواستگاری یکی از اقوام دور رفته بود، در روز اول خواستگاری متوجه میشود که دخترک زیباروی زن زندگی است؛ برای همین در دیدهی اول دلباخته میشود و هرچه میگوید، «چشم» را به آن اضافه میکند. چندی بعد از قرار و مدار عروسی متوجه میشود آن دخترک ساده و زیبا با همسایهی طبقهی بالایی که مرد بسیار ثروتمند و هــ ـوسبازیست، روی هم ریخته و به او خــ ـیانـت کرده است. او نیز بسیار دلشکسته و عصبانی میشود و به قصد کشت دخترک را میزند. دخترک نیز برای آنکه بتواند انتقامش را بگیرد، مهریهی سنگین خود را به اجرا میاندازد و فرید که توانی برای پرداختش نداشت، به زندان میافتاد تا زن زیباروی بتواند راحتتر به کارش برسد!
همسلولی دیگر او سهیل نام داشت، سهیل نصیری. به علت بدهی به زندان افتاده بود و به چندینسال زندان محکوم شده بود. او که برای رفیق نزدیکتر از جانش ضامن شده بود، متوجه میشود که درگیر بازی کثیفی شده و رکب خورده. صاحب پول یکی از آشنایان رفیقش بود و با هم همدستی کرده بودند تا بتوانند سهیل را به زندان بیندازند؛ اما سهیل از همهچیز بیخبر بود.
یک روز متوجه شد که رفیقش فرار کرده و از ادارهی آگاهی به سراغش آمده بودند. بعد از مدتها متوجه شد که رفیقش عاشق همسرش بود و آنان این نقشه را کشیدند تا او به زندان بیفتد و آنان بتوانند با هم فرار کنند و از شر مزاحمی به اسم سهیل خلاص شوند. حال که روحش زخم دیده بود و خــ ـیانـت همسر و رفیقش او را به حد مرگ رسانده بود، به فرد بسیار عصبی و خستهای بدل شده بود. او موهای کمپشت و صورتی گرد داشت که ریش پروفسوری به رویش نشسته بود. ابروهای باریک و بینی گوشتی نیز جزئی از صورتش بود و او را آدم متزلزلی نشان میداد. او معمولا سرش به کار خویش بود و با کسی کار نداشت؛ اما گاهی اوقات از روی بیاعصابی به اردلان میپرید و بعد از مدتی خود از او معذرت میخواست تا از دلش در آورده باشد.
فرد دیگری که در زندان حضور داشت، کسی بود که او را عمو صحرا مینامیدند. فرد لوتیمآبی که به جرم کتککاری به زندان افتاده بود و وکیل بند آن سلول بود. نام حقیقیاش عباس نظیری بود. با آنکه روحیهی شری داشت؛ اما حمایتگر خوبی بود و همیشه از مظلوم در برابر ظالم دفاع میکرد، از احدی نمیترسید و در مقابل همه میایستاد تا حقی پایمال نشود. هیکل درشت و قد بلندی داشت. صورت گردی که سبیل پرپشتی رویش نشسته بود، موهای کوتاه و مجعدی که به طرف پایین شانه شده بودند. بینی گوشتی و لبهای باریک، چهرهاش را تکمیل میکرد.
مقابل تخت خود به روی زمین نشسته بود و دستش را به روی زانویش گذاشته بود. زیرلب با خود غر میزد و با ابروهای درهمکشیده به اردلان خیره بود؛ اما چشمان اردلان درحال سوراخکردن سقف بود و بسیار در فکر فرو رفته بود. عباس که حال او را دیده بود، بسیار برآشفته و خشمگین بود. با عصبانیت از جای برخاست و به سویش رفت؛ در همان حال با ابروهای درهمکشیدهاش صدایش را بلند کرد:
- د تو چته پسر...؟ بیا بیرون از اون لَک؛ اعصاب واسهمون نذاشته به مولا...
romangram.com | @romangram_com