#در_انتظار_چیست_پارت_191
- برو بیرون مامان! اصلا حوصله ندارم... لطفا.
صدای پوزخندوار نریمان که مثل همیشه تحقیری بس شگرف چاشنیاش بود، باعث شد به تندی سر بلند کند و با هراسی عمیق در چشمانش به او بنگرد.
- چیه؟ نکنه اون آقا خوشتیپه کارش رو باهات کرده و رفته، ها؟
ناخودآگاه به لرزه افتاده بود. شقیقهاش را میان دستش گرفت، سرش سوت میکشید و یک لحظه قدرتی عجیب از آن گذشت. چشمانش را فرو بست و صورتش جمع شد. سعی کرد به خود مسلط باشد و نهراسد. درد که ساکت شد و از آن حالت خارج شد، با همان لحن دردمند و لرزانش گفت:
- برو بیرون آشغال... حالم خوب نیست.... تو... با اون چی کار داری آخه؟ میخوای بدونی که جدا شدیم یا نه، ها؟
سپس با صدای بلند و خشمگینش فریاد کشید:
- آره... جدا شدیم...! خیالت راحت شد؟ حالا گمشو بیرون.
نگاه حریصانهی نریمان، غرق لذت بود. پوزخندی چندش گوشهی لبش بود و رنگ نگاهش متفاوتتر بود. از عذابکشیدن نگار لذت خاصی میبرد. با نگاه بسیار پیروزمندانه و حرکات مقتدرانه، به جلو گام نهاد و صورتش را چندوجبی نگار قرار داد، نگار با حالتی هیستریک و عصبی به خود میلرزید و با چشمان هراسناک، به چشمان غرق لذت نریمان خیره مانده بود.
خود را به عقب کشاند و سعی کرد فاصلهاش را زیاد کند. نفسهای داغ و سوزندهی نریمان که کشدار و گزنده بود به صورتش میخورد و حالتش را به تهوع نزدیک میکرد. صدای نریمان که لحن خاص و حرصدرآوری داشت، نگار با به وحشت انداخت:
- درستش هم همینه نگار... فراموش که نکردی، ها؟ نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه...نمیذارم!
صدای آرام و وحشتبار نریمان، مو به تن نگار سیخ کرده بود. لبانش چندباری تندتند به هم خورد به سختی به کلام آمد:
- خفـ.. ـه... شو... آشغال!
romangram.com | @romangram_com