#در_انتظار_چیست_پارت_190

- من دارم می‌میرم... مثل یه کوه شدم که داره فرو می‌پاشه... همه‌ی ذهنم روحم جونم قلبم... همه درگیر توئه نگار.... بگو که حرفای امروزت دروغ بود نگارم.... بگو که تو... تو.... نگار منی!

قطره اشکی خودسرانه از چشمان نگار جاری شد، از ترس شکستن بغض سکوت کرده بود و عاجزانه به ارسلان می‌نگریست. قلبش آب شده بود، سوخته بود، خاکستر شده بود، شکستن خیلی کم بود. صورت اشک‌آلودش را نزدیک‌تر کرد؛ طوری که نفس‌های داغ و غم‌زده‌شان به هم برخورد می‌کردند. ارسلان میان اشک‌هایی که تندتند سرازیر می‌شدند زمزمه‌وار زیرلب تکرار کرد:

- بگو نگار.... یا مال من شو، یا این جون رو ازم بگیر... دارم از داشتنش عذاب می‌کشم...

سپس لبان خیس از اشکش را به سرخی انار نگار نزدیک کرد و بـ ـوسه‌ای کوتاه اما دلفریب و غمگین را میان بغض و اشک نثارش کرد و دوباره با شدت بیشتر و اشک‌های خفیف‌تر ادامه داد:

- چه‌طور تونستی لعنتی.... نگفتی ارسلانت می‌میره؟... بی‌معرفت من عاشقتم...

غم کمانه کرده بود و هر دو به گریه افتاده بودند. نگار به زحمت بغض را قورت داد و میان اشک‌هایی که حالا بی‌اختیار جاری می‌شدند گفت:

- ارسلان... من نمی‌تونم.... نمی‌تونم باهات باشم... ارسلان برو... فقط برو و فراموشم کن... ما نمی‌تونیم با هم باشیم.

بغض شکست و دوباره ناله‌ی هق‌هق ارسلان به هوا بلند شد. میان آن هق‌هق نفس‌گیر و جان‌فرسا فریاد می‌کشید:

- چرا لعنتی....؟ چرا نمیگی چی شده؟ چرا نمیگی برای چی دارم می‌میر... م؟ حداقل بذار بدونم که چرا این‌طوری شد؟ بذار بدونم چرا مُردم لعنت... ی؟

نگار نیز بغضش شکست و با شتاب آن‌جا را ترک کرد و ارسلان را به حال نزار خود‌‌ رها کرد. در ساختمان بسته شد و همان‌جا نگار نیز به زمین افتاد و از ته جان اشک ریخت و زار زد. دردناک بود؛ اما به نظر من دردناک تنها برای لحظه‌ای کوتاه از آن دقایق تلقی می‌شد. نگار و ارسلان هردو به مُرده‌هایی بدل شده بودند که خود نیز نمی‌دانستند این نفسی که می‌کشند از سر چیست؟

نگار بی‌روح از میان نریمان و مریم گذشت و هیچ توجهی به آنان نکرد. دلش گرفته بود، اشک به روی صورتش خشک شده بود و سفیدی چشمانش از رگه‌های قرمزرنگ و متورم رنج می‌برد. زندگی را به خود زهر می‌دید؛ گویی به دنیا آمده بود تا تنها زجر بکشد و حتی روزهای خوشش نیز روی به خاطرات حسرت‌باری تبدیل شوند. مریم ترجیح داد تنهایش بگذارد؛ اما نریمان که مشکوک بود و حسابی فضولی‌اش گل کرده بود، از جای برخاست و میان مخالفت و اعتراض مریم، بی‌توجه به سوی اتاق نگار راهی شد و با اخم به مریم دستور داد که جلو نیاید. مریم نیز می‌ترسید. هنوز‌ زخم‌های غم‌انگیزش درد می‌کرد. سوزشی عجیب و پر از درد را تحمل می‌کرد؛ اما درد بزرگ‌تر آن بود که به اشتباهات گذشته‌اش پی برده بود و هرروز به این نتیجه می‌رسید که نباید به نریمان نزدیک می‌شد. شهریار که گویی هیچ موجودی به اسم نگار وجود ندارد، آن سوی دنیا با زیبا زندگی خوبی را تشکیل داده بود و تمام حافظه‌اش را از گذشته پاک کرده بود. او نیز می‌دانست که نگار وضعیت اسفباری دارد؛ اما هیچ نمی‌توانست زیرحرف زیبا بزند و او را پیش خود ببرد. اغراق نکنیم، او نیز دلش برای نگار تنگ می‌شد؛ اما تنها گاهی! او که فکر می‌کرد وظیفه‌ی پدری را در حق نگار به اتمام رسانده، عذاب وجدانی را نیز متحمل نمی‌شد و به راحتی به زندگی‌اش می‌پرداخت.

در اتاق به شدت باز شد؛ اما نگار بدون آنکه از گوشه‌ی تخت بلند شود و سر بالا کند، با لحن خشک و غم‌زده‌ای که نسبتا بلند بود گفت:


romangram.com | @romangram_com