#در_انتظار_چیست_پارت_189

خاطراتش ر‌هایش نمی‌کردند. خاطراتی که کم بودند؛ اما آن‌قدر برای شیرین و دلچسب بودند که مدام مانند یک فیلم بر پرده‌ی ذهنش به تصویر کشیده می‌شدند. غم عجیبی در چشمانش بود که سنگین‌تر از قبل بود. ارسلان اما با دیدن ماهروی خود، گویی به تشنج افتاده باشد؛ دهانش از بغض باز ماند و اشک‌ها بودند که صورتش را شستند. پلک‌های نمناکش مدام برهم می‌خوردند و اشک بر صورت غم‌گرفته‌اش جاری می‌شد.

با دیدن قامتش، با دیدن چهره‌ی مظلومش، با دیدن آن چشم‌ها و مژه‌های بلند؛ چیزی در دلش شروع به شکستن کرد و یک‌باره دریافت که کل وجودش فروریخته است. نتوانست طاقت بیاورد، در ماشین را باز نمود و هنوز وقتی کامل پیاده نشده بود، صدای بغض‌آلودش را‌‌ رها کرد:

- نگار...

آن‌قدر صدایش غرق در بغض و ناراحتی بود که احساس خاموش و پنهان‌شده‌ی نگار با دیدن ارسلان و شنیدن صدایش، شروع به قُل‌قل جوشیدن کرد. ناگاه سوختن چشمانش را از هجوم اشک حس کرد، سست و بی‌حرکت در جای متوقف گردید و به صورت غم‌آلود او خیره ماند؛ اما طولی نکشید که به خود آمد و در چهره‌ی سنگی و فولادین خود فرو رفت. لحن صدایش کمی خش دار و گرفته بود؛ اما بلند:

- باز تو... بابا من به کی بگم نمی‌خوام ببینمت هان؟ دو... ست... ن.. دارم! تموم شد برو دیگه.

صدای شکستن قلب ارسلان به وضوح به گوش‌های نگار رسیده بود. دانه‌های درشت و داغ اشک یکی پس از دیگری صورت ارسلان را بـ ـوسه می‌زدند. با پشت دست صورتش را پاک کرد و فینی کرد. با قدم‌های سست به جلو قدم برداشت و با نگاه عمیقی به چشمان نگار خیره ماند. هلال ماه در مقابل چشمانش رنگ باخت و به زیبایی معشوقش بیش از پیش مغرور گشت. نگار با اخمی که به ابرو داشت آمد، دوباره حرفی بزند و او را براند که ارسلان سریع نشانه‌ی سکوت به انگشت نشاند و شتاب‌زده و غمناک گفت:

- فقط یه لحظه... هیچی نگو... خواهش می‌کنم.

نگار لب فرو بست؛ لبانش را برای آنکه بغضش نشکند و دستش را روی نکند جمع کرد. نگاه تب‌دار ارسلان به لب‌هایش کشیده شد. چروک دل فریبی که به لب‌های سرخ و انارمانند نگار نشسته بود، ارسلان را مست و مدهوش کرد. نگاهش را به چشمان درشتش سوق داد. رنگ نگاهش به شدت التماس‌آمیز و حریصانه بود و بیشتر از همه‌ی آنان غم‌زده و خسته. میان اشکی که چشمانش را روشن می‌کرد، به چشمان یار زل زده بود. آن‌قدر بیمارگونه از چشمانش اشک می‌ریخت که گویی او اختیاری ندارد، داشت در گرداب چشمان نگار غرق می‌شد. چه‌قدر دلش برای این چشم‌ها تنگ شده بود. قدمی به جلو نهاد و دست نگار را به چنگ کشید. نگار ممانعت کرد و با اعتراضی ساختگی سعی در بیرون‌کشاندن دستش شد و گفت:

- ولم کن ارسلان... دستت به من نخوره... ولم کن گفتم!

با حرص کلمات را به زبان می‌آورد؛ اما به شدت محتاج و نیازمند او بود. اما ارسلان سفت‌تر دستش را گرفت و صورتش را به صورت نگار نزدیک‌تر کرد. همچنان اشک‌ها صورتش را می‌شستند؛ اما نگار با مقاوتی عجیب تنها چشمانش را از اشک پر کرده بود و اجازه‌ای به جاری‌شدنشان نمی‌داد. بغض در گلویش را به سختی قورت داد و کلمات را دردناک و با بغض ِ آمیخته به التماس به زبان می‌آورد و میانش لبش را می‌گزید و نگاه محتاجانه‌ای به لبان و چشمان نگار می‌انداخت:

- نگار من... من دارم عذاب می‌کشم...

دستش را سفت‌تر چسبید و مانع از دورشدنش شد و ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com