#در_انتظار_چیست_پارت_188
- آره عزیز.... م!
بـ ـوسهای به گونهی ارسلان کاشت و گفت:
- خب شوهرخان آینده، حالا چیکار کنیم؟
- بریم بگردیم؟
- با کمال میل!
خندهای سردادند و به قدمزدن پرداختند. حال که ارسلان با دیدن هرچیزی به یاد نگار میافتاد و پنجههای دستش در دست شینا شلتر میگشت، چینی به چانهاش افتاده بود و سعی داشت که سنگینی بغضش را قورت بدهد. صدای خندههای نگار در ذهنش منعکس میشد و آن لبخند اغواکنندهاش آتش به خرمن هستیاش میزد. توجهای به حرفهای پرشوق شینا نداشت و تنها تصدیق میکرد و چیزی میپراند. تمام هوش و حواسش در نگار خلاصه میشد. چهقدر برایش درد بزرگی بود که او از نگار دور است و در کنار یک غریبه که هیچ سنخیتی جز هــ ـوس در دلش ندارد، دارد قدم میزند. برایش بسیار دردناک بود. کاش میفهمید که هر هوسی دشمن بلامانع عشق است؛ کاش میفهمید که کمک و خیرخواهی برای برادرش، هیچ ارتباطی با هواهای نفسش ندارد.
گاهی نیز میفهمید و ترجیح میداد که خود را به نفهمی بزند؛ مانند بسیاری از مردم که در خوابهای بسیار عمیقی خود را محبوس کرده بودند تا مبادا سرشان را از دست دهند و اتفاقی برای کسانشان یا خودشان بیفتد. این مردمان تنها خواب را وسیلهای برای نفهمی خود انتخاب کرده بودند.
وقتی شینا قرار و مدارهای فردا شب و شام آن شب را گذاشت، به خانه بازگشت. بلافاصله با دورشدن شینا، بغض ارسلان نیز شکست و میان خیابان شلوغ به زانو افتاد و هقهق کرد. عینک را از چشم برداشت و چشمان به خون نشستهاش را عریان کرد. نام نگار با بغض و ناتوانی زیرلبش تکرار میشد. نگار... نگار... نگار... دخترکی تنها و خسته با صورتی معصوم.
به ترحمهای گاه و بیگاه و نگاههای متعجب مردم هیچ توجهای نکرد و رو به آسمان فقط داد زد و به زاری پرداخت. خود را سرزنش کرد و به صورت خود چنگ انداخت، مردم را پس میزد و بیتوجه به آنان سرگردان و سرگشته به راه افتاد؛ درحالی که اشک چشمش خشک نمیشد و مدام چشمهاش میجوشید.
ابروانش درهم بود و ابروی چپش کمی تاب به سمت بالا داشت. هنوز آثار بغض در چهرهی غمگرفتهاش هویدا بود. ناخودآگاه و بی هیچ اختیاری خانهی نگار را در پیش گرفت. هوای سرد هیچ آزارش نمیداد، هیچ! تنها حس گرگرفته از جداییاش را الیتام میبخشید. تنها این شعلههای بزرگ و به آسمان کشیدهشدهی قلبش را که درحال خاکسترکردنش بود، کوچکتر میساخت.
مقابل آپارتمانشان متوقف شد. با بغضی آشکار و چشمانی که حلقهی اشک دیدش را کدر کرده به ساختمان نگریست و سرش را به روی فرمان نهاد. باورش نمیشد که دارد به این سادگی از دستش میدهد. با خود میگفت:« کاش مُرده بودم و این روزها را نمیدیدیم... مگر من... مگر من چه گناهی کرده بودم که این سرنوشتم شد؟ چرا باید برای دیگری از خود و عشق خود بگذرم؟»
سرش را بلند کرد و به بیرون خیره ماند؛ تنها امیدش این بود که بتواند از دور هم که شده ببیندش. دلش در حال سوختن بود؛ آتشی پر از شرارت و بدبختی. نگار نیز که درحال بازگشت از عمارت به خانه بود، نزدیکیهای خانه پدیدار شد. صورتش معمولی بود و سعی میکرد که آثار غم را کنار بزند؛ اما در دل آشوبی بیبازگشت در حال تجزیهشدن بود.
romangram.com | @romangram_com