#در_انتظار_چیست_پارت_187

تعجب و ناباوری‌اش هرلحظه بیشتر می‌شد تا به مرز صعود رسید و ناگاه با خنده‌ای بلند و ناباورانه با صدای بلند و پراز شور پاسخ داد:

- آره آره... و...‌ای علی! تو که من رو دیونه کردی، آره زنت میشم.

حلقه را میان انگشت ظریفش جای داد و بعد او را در آغوش کشید؛ اما هنوز تصویر هلال ماه که رخ نگار را بازتاب می‌داد، مقابل چشمان ناراضی و پر از غمش قرار گرفته بود. شینا مدام می‌خندید و چشمانش پر از ستاره بود؛ اما چشمان ارسلان سرخ‌رنگ بود و به اشک نشسته بود.

چه‌قدر برایش انتخاب راهی با جبر دشوار بود. شینا می‌خندید و ارسلان اشک می‌ریخت، با یاد نگار، با یاد ماهتابش، با یاد آن شب بارانی و آن آتش شعله‌ور، با یاد آن خنده‌های بسیار شیرین و دلنشین. شینا با ناباوری احساساتش را بیان می‌کرد و از چشمان و صورت غم‌زده‌ی ارسلان بی‌خبر بود و ارسلان با صورتی همانند گل آفتاب‌گردان در شب، افتاده و پژمرده تنها سر تکان می‌داد و باورش نمی‌شد که شینا به جای نگار در آغوشش قرار دارد. آن حس هــ ـوس‌آلود رفته بود و اکنون تمام جوانب روح و جسمش غرق غم بود؛ غمی که درون ماتم‌های به خون نشسته بازتاب می‌شد. قامت نگار، حتی یادآوری طرز راه‌رفتنش آتشی به جانش می‌انداخت که او را به مرز جنون می‌رساند. چه‌قدر برایش سخت بود که مقابل شینا بغض کوه پیکرش را قورت دهد و میان چشمان نمناکش لبخند بزند و به شادی کلام بگوید. بالاخره از آغوش هم بیرون آمدند و دوباره لبخندی ژرف به لبان ارسلان آمد. لبخندی که تنها کمکش پنهان غمی عظیم بود. شینا حرف می‌زد؛ اما ارسلان هیچ نمی‌شنید؛ اما اکنون گویی پنبه‌ی خاطرات را از گوشش بیرون کشیده بود.

- علی حالا باید چی کار کنیم؟

لبخندی زد و با صدایی که سعی در نلرزیدنش داشت گفت:

- هیچی عزیزم، کافیه... بیام و تو رو از مامان و عموت خواستگاری کنم.

- خواستگاری؟ اما ما این رسم مسخره رو از خانواده‌مون حذف کردیم.

تعجب را چاشنی حرفش کرد؛ اما در حقیقت هیچ برایش مهم نبود:

- اِ! پس باید چه‌طوری بگیرمت؟

- هیچی کافیه برم به مامی بگم که دوستیمون جدی شده و می‌خوایم نامزد کنیم؛ بعدش مامی تورو به شام دعوت می‌کنه و حرفای لازم زده میشه.

- چه جالب! پس حرف می‌زنی باهاش؟ خیالم راحت باشه؟


romangram.com | @romangram_com