#در_انتظار_چیست_پارت_186
شینا شوکزده به عقب رفت و بعد از لحظهای شوکش به خنده بدل شد، رنگ نگاهش از تعجب به شعف کشیده شد و با دیدن ارسلان با آن تیپ مردانه و اندام چهارشانهاش، قند در دل آب کرد. با صدای پر از شادی و بسیار خوشحال دستش را به روی دهانش گذاشت و گفت:
- وای علی! این کارا چیه دیوونه، ترسیدم!
ارسلان خندهای سر داد و همانطور که دستش را به روی کمرش نهاده بود و او را به نشستن دعوت میکرد گفت:
- خب خواستم هیجانش رو بیشتر کنم عزیزدلم.
شینا که بسیار ذوقزده بود، به روی صندلی نشست و لبانش را غنچه کرده و به نرمی به روی صورت صاف و سفید ارسلان نهاد. ارسلان دو حس متضاد را در خود حس کرد؛ ابتدا انزجار و بیزاری و دومی حسی هــ ـوسآلود که او بسیار از آن میهراسید؛ اما گویی حس دوم شدت بیشتری پیدا کرده بود، مخصوصا که حالا آن رانهای خوشفرم به پاهایش چسبیده بودند و دستان ظریف شینا نیز دور گردنش بود. بدون هیچ اختیاری فرمان عقلش را به دست هوسش داد و بیملاحظه به مکانی که در آن حضور داشتند، بـ ـوسهای دلفریب میهمان لبان شینا کرد و او را شوکزده کرد. آنقدر شوکزده که با چشمان گشاد و بیحرکت تنها به چشمان شیطانی ارسلان زل زده بود؛ اما طولی نکشید که با او همراه شد. میان بـ ـوسه هلال دلانگیز ماه در ذهنش آمد و باعث شد همانطور ناگهانی از شینا جدا شود و با کلافگی از جای برخیزد. دستی به کمر زد و دست دیگر را به روی صورت و موهایش کشید. شینا که تعجبزده و با تردید به او مینگریست، با کلامی آمیخته به شک گفت:
- علی... ما... کار اشتباهی کردیم؟
او که کنترل خود را از دست داده بود و احساس گناهی عظیم در دلش حس میکرد، تنها قدم آهسته میرفت و خود را مانند کوسهای میبلعید و میخورد. کلافه بود و بسیار غمگین و آزرده، حس بدی داشت؛ آنقدر بد که نمیتوانست هضمش کند؛ احساس عذاب وجدان از یک طرف و حس نفرتانگیز خــ ـیانـت از طرف دیگر.
اویی که از خــ ـیانـت بیزار بود، حال با خود میگفت:« حالا او تو را فریفته و بازیچهات قرار داده یا تو؟» اشک به چشمانش هجوم آورده بود؛ اما حصار عینک از آن محافظت میکرد. ناخودآگاه لرزش اشک در چشمانش به چانهاش سرایت کرد و آن نیز به لرزه افتاد. مدام در خود به سؤال و پاسخ کوتاه میپرداخت و هیچ به حرفهای شینا توجهای نمیکرد؛ اما خود نیز میدانست که مجبور به این کار است. خود را این چنین میفریفت و این چنین اذهان میکرد که تمام اینها بازیست و او تنها از سر ناچاری این کار را میکند؛ اما پس آن حس لذت آمیخته به هــ ـوس چه بود؟ همان بود که کلافهاش میکرد، همان بود که او را به حس گـ ـناه و عذاب وجدان میانداخت، همان بود که او را به تردید و شک میراند؛ همان بود که او را به گمان خــ ـیانـت به نگار متهم میکرد؛ اما باز به خود میگفت که مگر چه بین او و نگار وجود دارد؟ هرچه که بود تمام شده و پس کار اشتباهی نکرده! اینچنین خود را فریب میداد؛ فریبی که خود نیز میدانست فریبی بیش نیست. و این دردناک بود،؛ آنقدر دردناک که لحظهای از خود متنفر گشت. بالاخره بعد از کلنجار طولانی لب به شکایت باز کرد و با لحن مدعیانه گفت:
- ببین شینا، من دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم، من تو خانوادهی مذهبی بزرگ شدم و الان به احساس گـ ـناه افتادم؛ باید... باید هرچی زودتر نامزد کنیم تا بتونم از عشقم... لذت... ببرم. یا موافقت میکنی و زنم میشی، یا بهتره که همینجا همه چی تموم بشه، هوم؟
شینا برای بار سوم شوکه شده بود. چهقدر در نظرش این مرد عجیب میآمد! کسی که لحظهای با ظاهری بسیار دلربا و فریبنده او را به همبستری دعوت کرد و الان دم از مذهب میزند! آنقدر ذهنش کور شده بود که این موضوع را نیز به پای عشق گذاشت و با خود گفت:« میبینی شینا؟ میبینی چهقدر این مرد عاشق توست؟ بهخاطر تو و ناتوانیاش در مقابل تو، از مذهب و دینش گذشت و با تو همبستر شد. تو را در آغوش پرمهرش گرفت و گـ ـناه را بهخاطرت به جان خرید.»
از طرف دیگر با پیشنهاد او به تعجب و گیجی افتاده بود. بیصدا سکوت کرده بود و با دهانی نیمهباز به او مینگریست. ارسلان با کلافگی جعبه را از جیب درآورد و شتابان مقابلش به زانو افتاد و همانند عشاق سینهچاک به چشمانش نگریست، در جعبه را باز کرد و حلقهی طلاییرنگ نامزدی را به رخش کشید و گفت:
- با من ازدواج میکنی بانو؟
romangram.com | @romangram_com