#در_انتظار_چیست_پارت_185

- آره عش... قم! تو خوبی؟ دلم واسه‌ت تنگ شده خوب شد زنگ زدی.

- منم... خوبم؛ دل منم تنگ شده منتظرتم شینا، بیا پارک ارم باید ببینمت.

- اُکی عشقم! من زود میام.

- باشه عزیزم، پس فعلا.

- فعلا عزیزم.

تماس را قطع کرد و به سرعت مشغول زدن ریش‌هایش شد و مو‌هایش را نیز دستی کشید. دوش ده دقیقه‌ای گرفت و با لباس‌های منظم و مرتب آماده‌ی رفتن شد. در عمق چشمانش هنوز دردی به بزرگی کوه فریاد می‌کشید؛ اما ارسلان در پس آن لبخندهای دروغین می‌زد و سعی می‌کرد که آن را پنهان کند، حال که کار بسیار سختی بود؛ چراکه فکر نگار مانند موریانه‌ی بی‌آشیانی ذهنش را با خشم سوراخ می‌کرد و می‌جوید. با‌‌ همان حال پریشان، حلقه‌ای را که سعید برایش آماده کرده بود گرفت و سوار ماشین شد و به راه افتاد.

میان راه شاخه گُل رزی گرفت. گل رز باطراوت و تازه بود، عطر بی‌نظیرش مشام ارسلان را قلقلک می‌داد؛ اما دلش مانند تکه آهنی مذاب شد و به زمین ریخت؛ چراکه حسرت دادنش به نگار به دلش رسوخ کرده بود و او را به هلاکت رسانده بود. مقابل پارک از حرکت ایستاد.

نگاه پر از غمی را در آینه دوخت. سرخی چشمانش گریه‌های بی‌حد و مرزش را نشان می‌داد. تردید لحظه‌ای به جانش افتاد و دستش به دستگیره‌ی در خشک شد؛ اما تردید را مانند لایه ابر کدری پس زد و پیاده شد. عینک دودی قهوه‌ای‌رنگی برای قایم‌کردن چشمانش به چشم زد.

پیراهن کرم‌رنگی به تن داشت که رویش کت سفید مخملینی می‌خورد. پیراهنش با شلوارش همرنگ بود و با عینک قهوه‌ای‌رنگش هارمونی عجیبی ساخته بود. شاخه گل را پشتش قایم کرد و هنگامی که حس کرد به شینا نزدیک شده، تمام دروغ‌هایش را در ذهن آماده ساخت.

درست پشت سرش قرار داشت و شینا اصلا حواسش به او نبود. هوای سرد زمستانی پوششی جذاب‌تر به او بخشیده بود. پوتین‌های بلند و مشکی‌رنگی که ساق ظریف پا‌هایش را می‌پوشاند و شلوار تنگی که به خوبی ران‌های پایش را به نمایش گذاشته بود. ناخودآگاه ذهن ارسلان با دیدنش به سوی آن شب کذایی کشیده شد و حرارتی ناخواسته به جانش افتاد. با دیدن ران‌های خوش‌فرم و جذب‌کننده‌اش نیز این حرارت هــ ـوس‌آلود بیشتر گشت. پالتوی مشکی کوتاهی که با طرح زیبا و کلاهی خزدار، اندامش را می‌پوشاند به او جذابیت خاصی بخشیده بود؛ حال آنکه آرایش نسبتا غلیظی نیز به چهره داشت و حسابی خود را برای معشوقه‌اش آماده ساخته بود.

ارسلان شتاب‌زده به مقابلش پرید و با خنده گل را به سویش گرفت و گفت:

- تقدیم به تو شینا خانو... م!


romangram.com | @romangram_com