#در_انتظار_چیست_پارت_184
- اما اون عوضیا نمیذارن حرفی بزنه.
- نگران نباش، اون موضوع رو به زودی حل میکنم؛ حتی اگه شده شخصا!
سرش را به نشانهی مثبت تکان داد و با همان لحن جدی آمیخته به سردرد و پریشانیاش گفت:
- آه! منم به زودی به شینا پیشنهاد نامزدی میدم تا بتونم وارد خونه بشم، الان بهترین موقع واسه این کاره.
- ببین ارسلان، اون خونه به دوربین مجهزه. اولین کاری که باید بکنی اینکه بتونی دوربینها رو هک کنی؛ یعنی من هک کنم؛ اما نیاز به کمکت دارم.
- چی کار مثلا؟
- حالا بهت توضیح میدم. باید رو اطلاعاتمون تمرکز بیشتری کنیم. حریف زرنگه، نباید مهرهای بیفکر تکون بخوره.
- من واسه این بازی زندگیم رو وسط گذاشتم سعید، عشقم رو وسط گذاشتم، پاکی و انسانیتم رو وسط گذاشتم... فقط میدونم که دیگه هیچوقت اون ارسلان سابق نمیشم و این بدترین عذابیه که میتونم تحمل کنم.
نگاه سعید عمیق و پردرد شد. راست میگفت؛ برای این بازی همهچیز را وسط گذاشته بود. تنها نتیجهی برد نجات برادرش بود؛ اما او در هرصورت تباه میشد و از بین میرفت. راه باریکهی هراسناکی مقالبش بود که برای طیکردنش انسانیتش به تاراج میرفت.
بیتوجه به نگاه ترحمانگیز سعید، موبایل را برداشت و به شینا زنگ زد. گویی پشت تلفن منتظر زنگ او بود، با بوق اول پاسخ داد و صدای پر از شعفش در گوشی پخش شد:
- الو سلام ارسلان جونم؟
- سلام عزیزم؛ خوبی خوشی؟
romangram.com | @romangram_com