#در_انتظار_چیست_پارت_183

بغضش بسیار سنگین بود، با‌‌ همان ریش و موی پریشان و بلند، حلقه‌ی ظریف اشک در مردمک‌های شفافش درخشید:

- من دلدار نمی‌خوام سعید... من هیچی نمی‌خوام... من هیچی نمی‌خوام جز اون... من هیچ دردی ندارم جز اون... من هیچ درمونی ندارم؛ جز اون...

از جای برخاست و شتاب‌زده خود را به سینک ظرف شویی رساند. تمام محتویات معده‌اش را باهم بیرون ریخت و میان اشک‌های سرازیرشده‌اش، از اعماق وجود اوق زد. بی‌محابا بطری آب را برداشت و بی‌توجه به حال نگران سعید آن را سرکشید. غم تمام وجودش را می‌لرزاند، احساساتش را می‌کشت؛ هلاک شده بود از بس به مو‌ها و چشم‌های بی‌نظیرش فکر کرده بود.

هلاک شده بود از بس که در پس کوچه‌های خیال، بدون آنکه تصویر یار را به یاد آورد، به مو‌ها و چشم‌ها، به اندام و حرف‌های نگار می‌اندیشید و آخرش نیز به بن‌بست می‌رسید. کمی که حالش بهتر شد، بی‌توجه به سعید مسکنی خورد.

- نخور نخور...‌ای بابا معده‌ت خالیه ارسلان.

سریع برایش لقمه‌ای نان و پنیر درست کرد و به زحمت به خوردش داد. سرش مانند ساختمان نیمه‌ساختی، درحال فروریختن و نابودشدن بود. صدای مته‌ای مدام در ذهنش ولوله راه می‌انداخت و در همهمه‌ی هیاهوی ذهنش، هذیان می‌سرود.

بعد از مدتی که آرام‌تر شد؛ با اینکه هنوز حالش خراب بود، سعید را به پذیرایی برد و از او توضیح خواست:

- ببین ارسلان، وضعیت اردلان تو زندون خیلی بده؛ مامانت فردا عصر می‌رسه تهران و میره تا باهاش صحبت کنه. ایزدی‌ها خیلی از ارسلان می‌ترسن؛ چون خبرایی از اینکه چه‌قدر هوای اون رو داری به گوششون رسیده؛ اما خوشبختانه نمی‌تونن اطلاعاتی کسب کنن در موردت؛ چون هنوز نه کسی دیده‌ت و کسی خبری ازت داره. همه فکر می‌کنن ناپدید شدی. خوشبختانه کسی از انتقالیت به تهران هم خبر نداره؛ کسی رو به جات گذاشتم توی دانشگاه آمل تا حضورت اثبات بشه و از همکارام خواستم که انتقالیت رو فعلا رسمی نکنن تا بتونیم ازاین ماموریت سالم بیرون بیایم.

با کلافگی و سردرد، دستی به مو‌هایش کشید و گفت:

- اینا رو می‌دونم ارسلان، بقیه‌ش رو بگو.

و سپس سعید همانند کسانی که بسیار در حرف خود جدی هستند، اخمی به ابرو نشانده و کمی به جلو متمایل شد و گفت:

- بقیه‌ش معلومه، باید بتونی مدرک جمع کنی... احتمالا یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه هست. این خانواده خیلی مرموزن. باید مادرت بتونه یه چیزایی از اردلان بیرون بکشه تا اصل ماجرا رو بدونیم.


romangram.com | @romangram_com