#در_انتظار_چیست_پارت_182
- خیلی هم خوبم، چرا باید بد باشم؟
کمی دلخور شد، به این نتیجه رسید بود که او هیچ تغییر نکرده و راست میگفت. ناامیدی رود پرخروشی در وجودش گشت:
- خوبه... فقط همین... خداحافظ.
حتی جوابی نیز در پس این خداحافظی نگرفت. گوشی را با استیصال در جای خود گذاشت و به سعید نگریست. دلش میخواست همهچیز را به او بگوید؛ اما نمیدانست چهطور و از کجا شروع کند. با درماندگی به روی مبل، مقابل سعید نشست و سرش را میان دستش گرفت. صدای بغضآلود و گنگش به گوشهای سعید رسید:
- همیشه فکر میکردم اگه یه روزی عاشق بشم... هرکاری میکنم که از دستش ندم؛ اما میبینم همیشه تصورات ذهنیم یه اشتباه بزرگ بود که فقط گفتنش راحت بود.
سعید حدس زد که چه شده. دلش برای رفیقش سوخت، لحنش رفیقانه و مهربان گشت:
- چی شده ارسلان؟ عاشق شدی؟
تنها تکاندادن سرش تصدیقش بود؛ اما سعید دستبردار نبود، با اینکه نمیخواست؛ اما داشت نمک به زخمش میزد:
- اما آخه داداش من... چرا؟ تو نمیتونی عاشق باشی، مگه فراموش کردی یه هدفی به اسم شینا تو زندگیته؟
سرش را را به سرعت بلند کرد و نهیب زد:
- هدفی به اسم اردلان تو زندگیم سعید... اردلان.
- آره آره... میدونم چی میگی؛ اما برای رسیدن به اون هدف، باید از پُلی به اسم شینا رد شی. تو نباید این احساس رو حالا و این موقع تجربه میکردی ارسلان؛ اما میدونم دست خودت نبود... کاش میشد از بارت رو کم میکردم و دلدار خوبی واسهت میشدم.
romangram.com | @romangram_com