#در_انتظار_چیست_پارت_181
- تو اینجا چیکار میکنی؟
سعید با ترس در جا پرید و به ارسلان نگریست. دستش را به قلبش گذاشته بود و نفسهای کشدار میکشید:
- ترسیدم دیوونه! خیلی وقته اومدم... دیدم تو حموم افتادی بیهوش، ترسیدم گفتم چی شده... آوردمت تو اتاق زنگ زدم به دکتر، گفت چیزی نیست فقط یهکم فشارش بالا پایین شده.... آها راستی... تو کی اینقدر ریش و پشم گذاشتی دیونه؟ آخرین باری که دیده بودم اتو کشیده بودی زیادم نگذشته، چهطوری شده؟
ارسلان آب دهانش را با ناباوری قورت داد و دستی به ریشش کشید، کلامش سخت بود و لرزش خاصی در میان حرفهایش حس میشد:
- عشقم کشید... اون آبم سرنکش، این صدبار!
به پذیرایی رفتند و روی مبل نشستند. ارسلان هنوز از شوک بیرون نیامده بود؛ ناگاه یاد نگار افتاد، به سرعت از جای برخاست و به سوی تلفن هجوم برد. انگشتان دستش با عجله و سختکوشی شمارهی نگار را گرفتند. بوقهای پشت سرهم و صورت پر از التماس ارسلان، مدام تکرار میشدند. دوباره شماره را گرفت، اینبار بعد از چند بوق صدای معترضانه و سرد نگار در گوشی پیچید که باعث شد ارسلان نفس آسودهای بکشد و لبخندی محو به لب بنشاند:
- چیه؟ چرا از رو نمیری آخه تو؟
سعی کرد به خود مسلط باشد، سعید با شک به او مینگریست و دقیق تمام حرکاتش را زیر نظر داشت:
- ا.. الو... نگار..
- بفرما! باید حتما بگم که بهم زنگ نزن؟ خودت نمیفهمی یعنی؟
- خو... خوبی؟
کمی مکث کرد:
romangram.com | @romangram_com