#در_انتظار_چیست_پارت_180

ارسلان که با درماندگی به این صحنه‌ها خیره بود، کلافه‌تر از هر روز دیگر تنها دلش می‌خواست از این بلاتکلیفی و برزخ نجات یابد. تمام ذهنش درگیر نگار و اتفاقاتی بود که پیش رو داشت؛ اما این گذشته‌ی لعنتی مدام به پایش زنجیر می‌افکند و او را از آینده‌اش دور می‌ساخت.

اردلان و ارسلان در آغوش هم جای گرفته بودند و حسابی رفع دلتنگی کردند. همه با خنده و شادی به داخل رفتند و مشغول پذیرایی از مسافر از سفر برگشته شدند. ناگاه آه غلیظی از سینه‌ی به خون نشسته‌ی ارسلان خارج شد؛ چه‌قدر دلش می‌خواست به این روز‌ها بازگردد؛ اما اکنون که می‌اندیشید، حتی اگر به گذشته بازمی‌گشت، باز هم‌‌ همان اتفاقات و‌‌ همان تصمیمات را می‌گرفت. به این‌خاطر که او در آن سن و سال، با آن خصوصیات و حالات و آن طرز فکرِ قدیمی خود، تنها قادر به انتخاب بهترین تصمیم آن روزش بود و آن روز‌ها نیز بهترین تصمیمات از نظر او و طرز فکر درحال رشدش همین بود. مگر آنکه بینش عمیق‌تری نسبت به ماجرا پیدا می‌کرد و تفکر خود را گسترش می‌داد تا شاید تصمیمات بهتری می‌گرفت و بیشتر مواظب برادرش بود و به‌خاطر یک اشتباه نسبت به عزیز‌ترین کسش بی‌اعتماد نمی‌شد تا اکنون در این مخمصه گرفتار نباشد.

تازه داشت متوجه می‌شد افسوس‌خوردن‌هایش به گذشته تنها باعث این می‌شد که حال وآینده را به دست فراموشی بسپارد و مانند آن روز‌ها اشتباه تصمیم بگیرد و مسیر زندگی‌اش را با کلی تغییر دهد. همه به‌خاطر اشتباهی بود که یک آدم در یازده‌سالگی‌اش انجام داد تا برادرش نسبت به او بی‌اعتماد گردد و دیگر باورش نداشته باشد؛ مگر یک کودک یازده‌ساله چه‌قدر درک و تفکر عاقلانه دارد که ما با یک اشتباه از او روی برگردانیم؟ تازه متوجه می‌شد که حتی اگر خود نیز جای اردلان بود و آن سن را داشت، امکان گرفتن این تصمیم برایش بود و خود نیز در دوران کودکی‌اش اشتباهات زیادی مرتکب شده بود. گویی همه چیز دست در دست هم داده بود تا ارسلان وارد یک بازی خطرناک شود و در لابه‌لای این بازی، دلباخته و فریفته‌ی دخترکی کم‌حرف با موهای مواج و صورتی مظلوم گردد.

و تنها ارسلان می‌دانست که در گذشته زندانی‌شدن و بی‌پاسخ‌بودن هزار سؤال یعنی چه! هنوز نمی‌دانست آیا نگار به راستی او را فریفته؟ آیا به راستی تنها بازیچه بوده؟ چه‌قدر دلش تنگ بود؛ اما هزاران بار دل در سینه لرزید و بعد همانند آتشفشانی شعله‌ور گردیده و فروپاشید. تصمیم خود را گرفته بود. آن روز میان آن خنده‌ها و صورت برادرش که چه‌قدر غرق شادی و در عین شیطنت‌هایش مهربان و خاکی است، تصمیم گرفت که هرطور شده اردلان را از این ماجرا برهاند و نگار را نیز به همین‌خاطر فراموش کند؛ اما مگر می‌توانست نگار را فراموش کند؟ چه قرصی باعث فراموشی عشق می‌شد؟ دلش تاب دوری از نگار را نداشت. او باید هرطور که شده دلیل این رفتارهای نگار را می‌فهمید. باید می‌فهمید که چرا بازیچه شده و آیا به راستی بازیچه شده؟ آهی کشید و به خنده‌های پدرش نگریست که اکنون همانند کویری ترک برداشته و غم‌گرفته بود. او دلش را از سرراه نیاورده بود که دخترکی بیاید و تمام باور‌ها و خوشی‌ها و شخصیت سرخوشش را برهم بزند. بار‌ها می‌خواست که نفرین کند؛ اما مگر دلش می‌آمد؟ کلافه بود، به دیوار می‌نگریست نگار را می‌دید. به آسمان می‌نگریست نگار را می‌دید، در دل شب و آن هیاهوی خاموش، ماهتابی را که در آغوش آسمان می‌درخشید و می‌نگریست نگار را می‌دید. راه به راه سؤال می‌پرسید. تلخ بود؛ همانند یک فنجان اسپرسوی غلیظ که به خورد کودکی که عاشق شیرینی است دهند.

تصویر نگار در ذهنش خط‌خطی بود، تنها تصویر چشمان کشیده و درشتش که قهوه‌ی درونش بسیار قوی و کافئین بالایی داشت، به یادش مانده بود. هر شب از قهوه‌ی چشمانش می‌نوشید و تا به صبح در میان خیال‌ها و وهم‌ها به دنبال نشانه‌ای از لبخند اغواگر او می‌گشت. نگاری که با بی‌تفاوتی از کنارش رد شده بود و با کلام تند و تیزش قلبش را به آغوش مرگ کشانده بود.

نگاری که به سردی تمام، روحش را به یخبندانی ابدی بدل کرد و ر‌هایش کرد.

روز‌ها و سال‌ها گذشت. ارسلان از مقابل پنجره بلند نمی‌شد، حتی دیگر کار‌ها و بگوبخند‌های ارسلانِ گذشته با اردلان برایش مهم نبود. تنها منتظر می‌ماند. در انتظار چه چیز؟ در انتظار بانوی شب‌رنگش، در انتظار ماهتابی که رخش همانند رخ معشوقه‌ی بی‌وفایش می‌درخشید و گیسوان خیالی‌اش همچون گیسوان موّاج نگار، به روی آغوش شب پخش شده بود و دورش را گرفته بود.

در میان چاله‌ها و لکه‌های سیاهش، به دنبال چال گوشه‌ی لب نگار می‌گشت. و چه خیال‌انگیز و با اشتیاق ماهتاب را با یار خویش مقایسه می‌کرد. رخ ماه رویش بود و بر بالای سرش گیسوان مواج مشکی‌رنگی که در دل شب قایم شده بودند، در هاشور گیسوان بلندش گل‌سر قرمزرنگ پاپیون‌مانندی را تصور می‌کرد که میان گیسوهای زیبایش جای گرفته و به مدهوشی‌اش می‌افزود.

هلال ماه را همچون اندام باریک و هــ ـوس‌آلودش می‌نگریست که در میان هذیان‌های شبانه‌اش هاجس می‌شد و چشم‌های برق‌افتاده‌اش را به ستودن و نظرکردن می‌آراست. زیرلب نام نگار لقلقه می‌شد و میان همهمه‌های پر از سکوت شب، پژواک‌های پرتلاطمش می‌رقصید و اطراف را از بوی گل به وجد می‌آورد. کارش شده بود با سرانگشتان خسته‌ی خود، به روی پنجره‌ی بخارگرفته نام نگار را بنویسد و با حسرت افزون به سیاهی شب و روشنی ماه بنگرد. همه‌چیز به سرعت طی می‌شد؛ اما ارسلان آن را کند حس می‌کرد؛ گویی ساعت خسته‌ی زنگ‌زده، قصد تکان‌خوردن و گذشتن ندارد و عقربه‌های بیمارش، تنها قصد ایستادن و نرفتن دارند. این روز‌ها بسیار عصبی و بی‌طاقت شده بود. دیگر دلش در حال جان‌کندن بود و بسیار دلتنگ شده بود. دیوانه‌وار دلتنگ شده بود. به این در و آن در می‌زد تا راهی برای نجات یابد؛ اما مگر می‌شد؟ در میان هیاهوی دلش، نگاه تب‌دار و بی‌طاقتش به روی قرآن روی طاقچه متوقف شد. به سویش رفت؛ اما هرکاری که کرد نتوانست آن را به دست بگیرد. نگاهی به ساعت انداخت و منتظر ماند تا وقت اذان شود. صدای «الله اکبر» پرصوت اذان، آرامشی وصف‌نشدنی به جانش بخشید و تمام خستگی‌ها و درماندگی‌هایش را التیام بخشید. مادرش با چادر نماز سفیدرنگ گلدار که گل‌های قرمز و آبی‌رنگ کوچک به رویش لبخند می‌زدند، به نماز ایستاد. بعد از نماز به سوی قرآن رفت و آن را از روی طاقچه برداشت. عجیب نام و یاد خدا دل ارسلان را رام کرده بود. گویی تازه یادش آمده باشد که خدایی نیز هست و این همه غصه و ناچاری درمانی بهتر از او ندارد. کنار مادرش نشست و به آیات مبارک قرآن نگریست. نور عجیبی از آن ساطع می‌شد. زیرلب صلواتی فرستاد و آیه‌ای از قرآن را با اعماق احساس و وجودش به لب آورد. وانگهی همه‌چیز درهم شد. آسمان و زمین همانند ماشین رخشویی چرخیدند و چرخیدند، ارسلان اما بی‌توجه به این همه وحشت سرفرو برد و سجده کرد، نام خدا را می‌آورد و اشک می‌ریخت که ناگاه از سقف آسمان به زمین افتاد و روحش در جسمش حلاجی شد. نفسش با شتاب به بیرون آمد و دهان و چشمانش با شوک تا آخرین حد خود باز شدند و میان نفس عمیقی که کشیده بود به سقف اتاق خیره شد و مات و مبهوت به روی تخت افتاد. نفس‌نفس می‌زد، بدنش به شدت درد می‌کرد و بسیار درمانده شده بود.‌‌ همان لباس‌ها تنش بود و ریش و مو‌هایش به شدت بلند شده بودند.

با شوک از جای برخاست و به صورت خویش در آینه نگریست. هراسی بی‌‌‌نهایت در دلش افتاده بود. زیر لب با خود تکرار کرد:

- یعنی... خواب نبود؟

در اتاق را باز کرد و به پذیرایی رفت. صدایی در آشپزخانه می‌آمد، نگاهش را به ساعت دوخت و یادش آمد‌‌ همان ساعت اذان است. با قدم‌های پر از احتیاط و استیصال به سوی آشپزخانه رفت و با دیدن سعید مقابل یخچال، نفسش با فوت کرد و به او خیره ماند:


romangram.com | @romangram_com