#در_انتظار_چیست_پارت_179
- حالا این حرفا رو ولش کن دختر... بیا اینجا ببینم بیا اینجا...
صدای دخترک پر از انزجار و مخالفت گشت:
- نیمیخوام... برو اون وَر... هروقت برام اون سرویس طلائه را اِسِدی بعد آدِم حسابت میکونم.
-ای بابا!
- حَجی... چرا اینقَده بو عن میدی؟ کجا بودی مِگه؟
لباس نظامیاش را بویی کشید و با بهت گفت:
- حتما بهخاطر این گِلایی بود که امروز افتادم توش...
-ای وای! خدا مرگم بِدِد! اونا که خِلی کِثیف بودن... هموناییا میگوی که بیرون اِز پادگانند، ها؟
- آره، چهطور مگه؟
- اونا که تازه یه گله گوسفند توش کار خِرابی کرده بود.
ارسلان که به سختی مقابل دهانش را گرفته بود تا خنده نکند، ناگاه با این حرف دخترک اختیار از کف داد و با صدای بلند زیر خنده زد. فرمانده و دخترک که بسیار هول شده بودند، ناگاه ارسلان را در آن وضعیت دیدند و دخترک پا به فرار گذاشت، فرمانده نیز که عصبانی و خشمگین شده بود، به ارسلان پرخاش کرد و دلیل ترک پستش را جویا شد و ارسلان نیز با کمال پررویی ماجرا را برایش تعریف کرد و یکباره دهان فرمانده را بست! اضافه خدمت که نخورد هیچ، از آن روز به بعد فرمانده توجه بهسزایی به او داشت و همواره با او برخلاف دیگران با مهربانی برخورد میکرد. مرخصیهایش بیشتر شده بود و راحت هر موقع که میخواست میتوانست به شهر خود بازگردد و از این آتویی که از فرمانده گرفته نهایت لذت را ببرد. بعد از آن و ماجراهای شیرین سربازیاش، به خانه بازگشت. ریحان برایش اسپند دود کرده بود. عطر نفسگیر اسپند حیاط را پر میکرد و در لابهلای گلبرگهای تازهی باغچه میپیچید.
امید درحالی که لبخند بزرگی به لب داشت، از پشت عینک براقش نگاه تحسینبرانگیزی به سرباز تازه از خدمت بازگشتهاش کرد و در دل به او افتخار کرد. لباس سربازی به همراه تهریشی که به چهره داشت، عجیب دلنشینش کرده بود. ریحان مدام صلوات میفرستاد و زیرلب قربانصدقهاش میرفت. وقتی در درگاه پدیدار شد، ریحان عطر اسپند را به سویش روانه کرد و سریع آن را به زمین گذاشت و او را در آغوش کشید. عجیب دلتنگ فرزند ارشدش بود. با تمام وجود دستانش را به روی گردنش پیچانده بود و ارسلان، برای آنکه قد مادرش به او برسد، همراه با خندهی روی لبش خم شده بود و دست مادر را بوسید. سلام علیک و خوشآمدگویی مفصلی بود. بعد از آن امید به جلو آمد و فرزندش را همانند گلی در آغوش کشید و مردانه فشردش. آخر از همه اردلان بود. سیزدهساله شده بود و هنوز نیز شرورت خاصی داشت. در این سالها ارسلان با او مانند غریبهها برخورد میکرد و کاملا قهر بودند؛ اما آن روز با دیدن روی خندان و موهای خوشحالتش، برق عجیبی در چشمانش نشست و ناگاه دریافت که بسیار دلتنگ برادر شیطانش شده.
romangram.com | @romangram_com