#در_انتظار_چیست_پارت_178

سرشکستگی و شکستش در کنکور نیز خلقیات او را تغییر داده بود و او را به آدم کم‌صبر و تحملی بدل کرده بود. سربازی و هم‌نشینی با این افراد نیز، روحیه‌ی جنگ‌طلب و شجاعانه‌ای به او بخشیده بود و البته سلطه‌طلب. گاهی فکر می‌کرد اگر آن کار اردلان نبود و شکستش در کنکور نبود و تاثیر پذیری‌اش از این آدمان بی‌عقل نیز نبود، حتما شخصیت خوبش را بهتر می‌توانست حفظ کند و دچار تغییر نمی‌شد؛ اما آن روز‌ها و آن دوسال بسیار چیز‌ها را برایش روشن کرده بود؛ مانند خشونت وصف‌ناپذیر فرماندهان که تصویر ذهنی او را به سوی فکری بردند که مرد باید خشن و جسور باشد! گاهی ترس باعث می‌شود که از خیلی چیز‌هایی که به ضررت است اجتناب کنی؛ اما جسوربودن معنی‌اش به خشونت بی‌‌‌نهایت و درندگی نیست.

اینان صفات گرگ‌ها و حیوانات بودند نه انسان‌ها، آن هم از جنس جسورش. تازه داشت متوجه می‌شد که عقاید و باورهای غلطش از کجا آب می‌خورند؛ از محل‌هایی که درآن زندگی کرده و تاثیر پذیرفته؛ مانند خانه، مانند مدرسه، مانند سربازی، مانند محل کار و جاهای دیگر. در خانه دروغ و دوریی را به عنوان یک مصلحت آموخت. در مدرسه فحش‌دادن و بی‌احترامی‌کردن را به عنوان یک تربیت صحیح آموخت، در سربازی خشونت و بی‌رحمی را به عنوان جسوربودن آموخت و این‌گونه شد که بسیاری از باورهای غلط ناخودآگاه و بی‌ هیچ اراده‌ای به او وارد شدند و اکنون او و دیگران را به این مرز از بی‌فرهنگی رسانده‌اند. گاهی فکر می‌کرد آیا آیندگان نیز این بخش عظیمی از باورهای نادرست که مانند توده‌های سیاهی که در آسمان خودنمایی می‌کنند و جامعه را مسموم کرده، برخوردار می‌شوند؟ و هر بار به نتیجه‌ای نمی‌رسید. آیندگان مطمئنا با این باورهای غلط بزرگ می‌شوند، همان‌طور که این باور‌ها از نسل گذشته به ما انتقال یافت و از نسل گذشته‌اش به پدر و مادرمان. اگر افراد جامعه به خود نیایند و در گذشته خود را حبس نکنند تا آن باورهای غلط را شناسایی کنند؛ مطمئنا وضع همین‌طور پیش می‌رود و روزی چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم هزاران سال عقب‌تر از چیزی که الآن هستیم، از کشورهای دیگر جهان خواهیم بود.

دوسال سربازی پر از خاطرات خنده‌دار و جفنگ بود. ارسلان روحیه‌ی شادی داشت؛ همه با او راحت بودند و زود با همه جوش می‌خورد. ده‌ها رفیق داشت و با همگان می‌گفت و می‌خندید. یکی از روزهای سرد زمستان درحالی که بالای دیدبانی در حال کشیک‌دادن بود، متوجه شد که در تاریکی شب کسی در حال یواشکی پیش‌رفتن به سوی بهداری است. آمد کاری بکند و اخطاری بدهد که متوجه شد او فرمانده‌شان است؛ اما آن موقع شب در میان انبوهی از تاریکی و وحشت، درحالی که همه در خواب ناز به سر می‌برند او می‌خواست چه کند؟ آن هم مخفیانه و به دور از چشم همه. تصمیم گرفت او را تعقیب کند. فرمانده با‌‌ همان قد بلند و هیکل چهارشانه‌اش و سینه‌ی ستبرش با احتیاط پیش می‌رفت. موهای کوتاه و یک‌دست سفیدی داشت. پنجاه را رد کرده بود و ریش نسبتا متناسبی به روی صورت داشت که نیمی‌اش سفید بودند؛ قسمتی از زیر لب و سبیلش. ارسلان با آنکه از اضافه خدمت می‌ترسید؛ اما شیطنتش اجازه نداد از خیر ماجرا بگذرد.

فرمانده به بهداری نزدیک شده بود. تکه‌سنگی کوچک از زمین برداشت و به شیشه‌اش ضربه زد. برق روشن شد و دقیقه‌ای بعد، پرستاری که تازه آمده بود و بسیار زیبا بود، با‌‌ همان لباس‌های پرستاری سفیدرنگش و آرایشی نسبتا غلیظ به بیرون آمد. چیزی به یک دیگر گفتند و به پشت بهداری رفتند. خنده‌ی ریز و شیطنت‌واری کرد و دنبالشان با قدم‌های آهسته به راه افتاد. اکنون که داشت این صحنه‌ها را می‌دید، به این نتیجه رسیده بود که بسیار دل و جرأت داشته و خطر بزرگی را به جان خریده بود؛ اما هنوز نیز لبخند می‌زد و میان اندوه بزرگی که در دل داشت، از خاطره‌ی آن شب خندان و خوشحال بود. ارسلانِ گذشته، با قدم‌های آهسته به دیوار بهداری چسبید و سعی کرد گوش‌هایش را تیز کند تا صدایی بشنود. در کمال ناباوری صدایی که می‌شنید او را به مرز انفجار در خنده رسانده بود.

فرمانده: آخه چرا لج می‌کنی دخترجون؟ من که گفتم چشم... بذار حاج خانم از مکه بیاد... بهش میگم که می‌خوام طلاقت بدم، خوبه؟

دخترک لهجه‌ی شیرین اصفهانی داشت:

- چی چی می‌گوی! الان یک ماس که داری با احساسات من بازی می‌کونی... اگه نیمی‌خَی منا بیگیریا... بوگو به خواستگارام جوابی مثبت بدم.

فرمانده معلوم بود که برآشفته شده بود:

- غلط می‌کنی! گفتم که دندون رو جیگر بذار... فعلا هم که صیغه‌ایم پس دردت چیه؟

دخترک با صدای کشدار و بامزه‌اش گفت:

- اِ زرنگی! می‌خَی عشق و حالیدا بوکونی و بعد که دِلِدا زِدم بندازیم دور؟

لحن صدای فرمانده عجیب به التماس می‌مانست:


romangram.com | @romangram_com